رادیو شبکه

سیستان ورجاوند

از سیستان، برای سیستان

  • از سیستان، برای سیستان
کاربران گروه
مدیران گروه
برچسب‌های کاربری
#_edn1 #_edn2 #_edn3 #_edn4

سیستان ورجاوند

گروه عمومی گوناگون 11 کاربر 20 پست

ارسالهای سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/05/11 - 20:23

خوش آمدید؛ بزرگواران.
درمورد سیستان هرچه میخواهید، بنویسید؛
نوشته های شما در گوگل قابل پیگیری است.
موفق باشید.
خیر مقدم.
لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
پین شده
1 +
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/06/4 - 19:46

شبکۀ ریشه‌شناسی, [24.08.17 10:16]
 
افسانه‌هاي غول و جن و پري و آل و ازمابهتران ديگر در همه‌ي سرزمين‌ها رواج دارد؛ گاهي بومي است و گاهي نيز مشترك. روزي روزگاري، به باور ما بچه‌ها گمان مي‌رفت موجود اخير تنها در سيستان يافت مي‌شود؛ اما با كوچك‌تر شدن دنيا اين تصور نيز درهم ريخت؛ امروزه مي‌دانيم كه در سراسر افغانستان چنين موجودي با نام عاميانه‌ي مردزما (mordozmâ) و نام كتابي «مردآزما»ي (← فكرت، محمد آصف) با همين هيئت به كار خداپسندانه‌ي خويش سرگرم است؛ در لرستان آن را madazmâ (=غول، مردآزما ← ايزدپناه، حميد، فرهنگ لري) مي‌گويند و در اسفراين mozdarmây (همايونفر، بابا)؛ در گويش بختياري كوهرنگ merd-ezmâ (طاهري، اسفنديار)؛ در كرمانشاه  morda-zemâ (ليمويي، علي) و ... ؛ شاملو نيز در كتاب كوچه، ذيل آزما (ج 1، ص 430) آن را مردآزما آورده‌است؛ با اندكي تفاوت در رفتار، يعني ظاهر شدن بر نوجوانان در اوان بلوغ؛ اما مدرازماي زابل سن‌ّ و سال نمي‌شناسد.

ادامه دارد...

شبکۀ ریشه‌شناسی، دانشگاهی برای ریشه‌یابی واژه‌های زبان فارسی. 
https://t.me/shabakeh_risheshenasi


ارتباط با گردانندگان:

@hooshiar6253
@malihmot

شبکۀ ریشه‌شناسی, [24.08.17 10:38]

اين جانور در همه جا نيز تقريبا موجودي بي شكل قبلي و پيش‌بيني‌نشدني است كه شب‌ها يا حتي گاه روزها، در جاي خلوت كم‌تردد پيش چشم شخص ظاهر مي‌شود و قادر است خود را به هر شكلي از اشكال گوناگون كه بخواهد، درآورد و بر انسان عرضه كند؛ كساني كه اين موجود را ديده‌اند؛ و شگفت آن كه هيچ سيستاني‌اي را نمي‌توان يافت كه از بركات وجود جنابش بهره‌مند نشده‌باشد؛ حتي خود نگارنده- كه در فرصت مناسب‌تري بدان خواهد پرداخت- معتقدند كه ترس باعث سلطه‌ي بيشتر وي بر بيننده مي‌شود؛ افزون بر مكان‌هاي دايمي مشكوك به حضور اين موجود، مكان‌هاي ويژ‌ه‌اي نيز در شهر يا حومه‌ي شهر و بيابان‌هاي اطراف شهر زابل وجود دارد كه گاه و بي‌گاه و حتي به‌تواتر اخباري از حضورشان در هيئت‌هاي بسيار گوناگون از كلاف نخ گرفته تا بزغاله و هيولاهاي چندين و چند متري گزارش شده‌است. هرچه هست يا نيست، نقل مجلس شب‌هاي ديرپاي و درازآهنگ مرد و زن و پير و جوان است و كم‌ترين موهبتش سيخ شدن موها بر اندام انسان در هنگام رويارويي با وي يا شنيدن داستان‌هاي رنگ‌و وارنگش. دفع شر وي با همراه داشتن آلت فلزي برنده، كوچك يا بزرگ، و فرستادن صلوات‌هاي پياپي ممكن است. خاصيت وجودي marâzmâ تنها مردم‌آزاري است و هرگز موردي نمي‌توان يافت كه از قبل وي سودي عايد كسي شده‌باشد؛ اما نشگفت كه ترسوترين آدم‌ها نيز- در همان حالت كه از شنيدن داستان‌ها يا گوش دادن به ويژگي‌هاي حضرتش اشك در چشمانشان حلقه زده يا مثل بيدهاي حاشيه‌ي آبراه بر خويش مي‌لرزند، باز هم به‌اصرار از ديگران درمي‌خواهند تا از افسانه‌هاي ترسناك چندش‌آورشان بيشتر بگويند و با رغبت بيشتري آن‌ها را مي‌شنوند. 
درمورد نام اين موجود مردم سيستان براساس حدس و گمان و ريشه‌شناسي عاميانه معتقدند ابتدا ma:rd-âzmâ بوده و جابه‌جايي واج‌هاي /r/ و /d/ آن را به شكل اخير درآورده؛ البته از ميان همه‌ي آنچه گفته‌اند «مردآزماي» تا اين جا مقبول‌ترين است كه نگارنده آن را نمي‌پسندد و بر اين باور است كه شايد بتوان آن را در نگرشي دور و درازتر به «مرداس»، پدر ضحاك يا مرداش به معناي افسانه و قصه و حكايت يا مردام به معناي مرد بي‌خير و بركت منسوب كرد كه جاي پژوهشي درازدامن دارد.

منبع:
عمرانی، غلامرضا، ادبیات سیستان، بخش نثر، ادبیات داستانی آسوکه، ج 2، تهران، نشر دریافت، 1393،  ص 164


شبکۀ ریشه‌شناسی، دانشگاهی برای ریشه‌یابی واژه‌های زبان فارسی. 
https://t.me/shabakeh_risheshenasi


ارتباط با گردانندگان:

@hooshiar6253
@malihmot
لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
1 +
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/05/23 - 13:10


جمع‌بندی کلی از واژه‌ی go:ča و مشتقات آن در گویش سیستان:
1- go:ča = بچه؛ اسم، مفرد؛
2- goča:-ka = بچهک؛ اسم، مفرد، مصغر (صورت عاطفی go:ča)؛
3-  goča:-g-o = بچه‌ها؛ اسم، جمع؛
2- goča-g-o-n-ak- = بچهک‌ها؛ اسم، جمع، مصغر (صورت عاطفی goča:-g-o)
 go:čow-pačča = go:ča + pačča  مترادف «بچّه مچّه» در فارسی گفتاری؛ توضیح این که pačča به‌تنهائی در گویش سیستان کاربرد ندارد و فقط در همین بافت می‌آید؛
goča-go:na = بچگانه؛ صفت نسبی؛
2- goča-ma:nâ = طبقۀ بچه؛
3- goča-bâz  = بزرگ‌تری که خود را در حد هم‌بازی با بچه‌ها پائین بیاورد؛
4- goča-bâzi/ goča-bâz-aki = بچه‌بازی، انجام کارهائی درخورد بچه‌ها؛
5- gala-go:ča = دستۀ بچه‌ها؛
6- goča-bjâr = بانوی ویاردار؛
7- goča-gi = بچگی؛
8- goča-dowl = بچه‌گونه؛ کودک‌مآبانه؛
9- go:ča-mo:ča = بچه مچه؛
کاربردهای دیگر:
go:če = یک بچه (ای) = بچه + ی نکره وابستۀ پسین؛
go:če ma:rdi:na = بچۀ مردینه = بچه (مفرد) + وابستۀ پسین صفت؛
goča:-g-on e ma:rdi:na = بچه‌های مردینه = بچه (جمع) + وابستۀ پسین صفت؛
goča-g-on-ke ma:rdi:na = بچهک‌های مردینه = بچه (جمع) صورت عاطفی بچه‌ها+ وابستۀ پسین صفت؛
go:če a:msâa = بچه‌ی همسایه = بچه + وابستۀ پسین مضاف‌الیه؛
goča:-g-on[e] šmâ = بچه‌های شما

منابع و مآخذ:
حسن‌دوست، محمد، فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی (جلد اول)، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1346.
 لازار، ژیلبر، شکل گیری زبان فارسی، ترجمه مهستی بحرینی، تهران، هرمس، 1384.
هوبشمان، هاینریش، تحول آوائی زبان فارسی (از هند و اروپائی تا فارسی نو)، ترجمه بهزاد معینی سام، تهران، امیرکبیر، 1386.
مکنزی، د.ن، فرهنگ کوچک زبان پهلوی، ترجمه مهشید میرفخرائی، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1373.
عمرانی، غلامرضا، گویش سیستان، جلد نخست، آواشناسی، تهران، نشر دریافت، چاپ دوم، 1391.

شبکۀ ریشه‌شناسی، دانشگاهی برای ریشه‌یابی واژه‌های زبان فارسی. 
https://t.me/shabakeh_risheshenasi


ارتباط با گردانندگان:

@hooshiar6253
@malihmot

شبکۀ ریشه‌شناسی
شبکۀ ریشه‌شناسی، دانشگاهی برای ریشه‌یابی واژه‌های زبان فارسی. 
https://t.me/shabakeh_risheshenasi


ارتباط با گردانندگان:

@hooshiar6253
@malihmot
لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
1 +
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/05/23 - 13:09


برای تشدید در واژۀ «بچّه» نیز نگارنده بنا را بر حیطۀ عاطفی آن می‌گذارد که می‌توانسته برحسب مورد و موقعیت از ابتدا تا امروز حضور داشته باشد.
در نمونه‌ای که از هوبشمان هم نقل کردیم، vačak پهلوی تشدید ندارد.
اگر بپذیریم که bi/ vi پهلوی در بسیاری از واژگانی که به پارسی دری رسیده، بدل به go شده و این تغییر را در واژه‌هایی نظیر ویشتاسب ←  گشتاسب؛ گداختن ← vitāxtan؛ گزاردن ← vičārtan و گستردن ← vistartan (هوبشمان، 1386: 134) بپذیریم و حتی در پاره‌ای از نمونه‌ها دایرۀ این تحول را گسترده‌تر بنگریم و تبدیل va به go را نیز براساس شواهدی مثل    gurēxtan و پازند varēxtan (واژه‌نامۀ مینوی  ‌خرد، به نقل از هوبشمان (همان، همان جا)) از همان دست تغییر و تبدیل‌های ناگزیر بپنداریم، در آن صورت هم پاسخی منطقی برای تبدیل vaččag پهلوی به «بچه/ بچّه»ی فارسی دری خواهیم یافت و هم شکل اصفهانی این واژه با توجه به صورت درکار امروزین go:ča در گویش سیستان قابل توجیه است. امروزه go:ča  یا به‌نوشته‌ی لازار  gōča - که وجه رایج بچّه در گویش سیستان است و نزدیک‌ترین صورت تلفظی را در میان گویش‌ها به پهلوی دارد- می‌تواند حلقۀ واسط میان vač(č)ag پهلوی، «بچه/ بچّه»ی فارسی دری و beče در گویش اصفهانی باشد.
طرفه آن که گاهی نیز واژۀ  pačča- که با یک تغییر واجی، درواقع همان واژۀ پارسی دری بچّه است- با پیوند هم‌پایگی «و» همراه با go:ča می‌آید و از اتباع آن به شمار می‌رود؛ این کاربرد ویژۀ زمانی است که بخواهند انواع «بچّه» را اراده کنند:
go:čow-pačča یعنی go:ča + pačča که معنای آن مترادف «بچّه مچّه» در فارسی گفتاری است.
در پایان یادآور می‌شود که لازار (لازار، 1384: 164) واژۀ go:ča را با املای gōča در شمار واژگان سیستانی آورده است.

ادامه دارد...

شبکۀ ریشه‌شناسی، دانشگاهی برای ریشه‌یابی واژه‌های زبان فارسی. 
https://t.me/shabakeh_risheshenasi


ارتباط با گردانندگان:

@hooshiar6253
@malihmot

شبکۀ ریشه‌شناسی
شبکۀ ریشه‌شناسی، دانشگاهی برای ریشه‌یابی واژه‌های زبان فارسی. 
https://t.me/shabakeh_risheshenasi


ارتباط با گردانندگان:

@hooshiar6253
@malihmot
لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
1 +
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/05/23 - 13:08


قابل تأمل است که این واژه در گویش اصفهانی به‌صورت beče یعنی هم با کسر اول و هم بدون تشدید آمده است.
نگارنده تشدید را در این واژه و شمار دیگری از واژه‌های فارسی اصل نمی‌پندارد؛ زیرا بسیاری از تشدیدها (تولیدهای ناقص) نقش عاطفی د‌ارند (درمورد تشدید، تعاریف، انواع، جایگاه و دلایل آن ← عمرانی، غلامرضا، 1391: 126 و 574). از این تعریف نباید چنین برداشت کرد که نگارنده اصلاً تشدید را در واژه‌های پارسی نفی می‌کند؛ در حالی که قویاً بر این باور است که تشدید هم کارآئی و هم نمونه‌های زیادی در فارسی امروز دارد و از جمله نقش عاطفی آن بسیار گسترده است؛ چنان به‌سادگی می‌توان تفاوت میان دو جمله‌ی زیر را، با تشدید و بی تشدید دریافت:
همۀ شما را دوست دارم؛
همّۀ شما را دوست دارم.
بس است دیگر؛
بسّه دیگه!

ادامه دارد...


شبکۀ ریشه‌شناسی، دانشگاهی برای ریشه‌یابی واژه‌های زبان فارسی. 
https://t.me/shabakeh_risheshenasi


ارتباط با گردانندگان:

@hooshiar6253
@malihmot

شبکۀ ریشه‌شناسی
شبکۀ ریشه‌شناسی، دانشگاهی برای ریشه‌یابی واژه‌های زبان فارسی. 
https://t.me/shabakeh_risheshenasi


ارتباط با گردانندگان:

@hooshiar6253
@malihmot
لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/05/23 - 13:07


بچّه، وچگ، بچه، گوچه:
در گویش و در زبان، این واژه براساس تحلیل هوبشمان (هوبشمان، 1386: 132) bačča = بچه حیوانات و توله، پسر بچه، نوجوان، پهلوی vačak  است.
مکنزی اما آن را با تشدید می‌آورد؛ بچّه= vaččag (مکنزی، 1373: 194)؛ و نیز همو (همان: 151) به شکل زیر نیز ثبت کرده‌است:
waččag [wck, (bck) | bačča]
فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی نیز (حسن‌دوست، محمد، 1346: 411) به نقل از مکنزی آن را از فارسی میانۀ wač(č)ag آورده‌ است و نیز به شرح ذیل که پاره‌ای از آن به نقل از وی بیاید:
ایرانی باستان: *vat-ča-ka- از *vata- کوچک ...؛
درباره‌ی اشتقاق بچه از هند و ایرانی: *vatsaka- و ارتباط آن با سنسکریت vatsā «گوساله، توله، بچّه» نیز ایشان، به دلیل عدم تطابق واج č ی فارسی با ts سنسکریت تردید روا می‌دارند؛ در حالی که تلفظ اصفهانیbeče = betse شاهد این معناست.
نیز ایشان (حسن‌دوست، همان: همان جا) وجوه دیگر آن را در گویش‌های ایرانی به این صورت آورده‌اند:
خوارزمی: bycyk پسربچه؛
پشتو: bačai؛ 
آسی: biccew؛ 
کردی: vač(č)e؛
بلوچی: baččak, bačč
سمنانی: vaška, vača؛
آمره‌ای: večča؛ 
طبری vača.
برای باقی آنچه در این جا نیاورده‌ایم نیز ←(حسن‌دوست، همان: همان جا).

ادامه دارد...



شبکۀ ریشه‌شناسی، دانشگاهی برای ریشه‌یابی واژه‌های زبان فارسی. 
https://t.me/shabakeh_risheshenasi


ارتباط با گردانندگان:

@hooshiar6253
@malihmot

شبکۀ ریشه‌شناسی
شبکۀ ریشه‌شناسی، دانشگاهی برای ریشه‌یابی واژه‌های زبان فارسی. 
https://t.me/shabakeh_risheshenasi


ارتباط با گردانندگان:

@hooshiar6253
@malihmot
لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/05/20 - 14:55

متن سخنرانی استادعمرانی در جشنواره شعر هامون :

 

شبی با هامون

سلام بر شما فرهیختگان

اکنون که فرصتی دست داده و به مناسبت دیگری، به نیابت از دوستم، جواد محمدی خمک آمده‌ام تا دل‌مویه‌ی ایشان را، در باب هامون به شما هدیه کنم، اجازه می‌خواهم چند کلمه نیز درباره‌ی هامون- که دلیل حضورمان در این جاست- به حضورتان پیشکش کنم.

پیش از آن از شما اجازه می‌خواهم بپرسم آیا در پهنه‌ی جهان هستی، از دیروزِ حماسه و تاریخ تا امروزِ واقعیت و عینیت جایی را سراغ دارید که 99999 فرشته" title="" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; color: rgb(0, 102, 153); text-decoration-line: none;">[i] در آن به نگهبانی از گوهر ارزنده‌ای گمارده شده باشند تا آن را پاس دارند و از گزند اهریمنان بدورش بدارند؟

می‌دانم که پاسخ شما منفی است؛ اما ما مردم سیستان سراغ داریم؛ آن جا هامون است و آن گماشتگان، آن فرستادگان الهی از آن گوهر یک‌دانه در همان جا مراقبت خواهند کرد؛ از آن گوهر یک‌دانه‌ای که می‌آید؛ از آن برتر، از آن بهتر، از آن کسی که مثل هیچ کس نیست؛ از آن کسی که خواهد آمد و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد؛

هامون از یک دیدگاه عادی که بنگریم، یک دریاچه است؛ یک محیط زیست است؛ یک کوثر زلال یک‌دانه است؛ جایی است که گرچه ممکن است در پهنه‌ی هستی بتوان نمونه‌هایی برای آن آورد؛ اما مثل هیچ جای دیگر نیست؛ همانند خویش است و دیگر هیچ!

هامون در قلب خویش یک گوهر یک‌دانه‌ی دیگر نیز دارد؛ یک بشقاب ته گود بردارید؛ آن را از آب کوثر و زمزم پر کنید؛ یک قالب پنیر در آن بگذارید و آن گاه تمام آن را، درون و برون آن را، به مدد سلیقه‌ی زیبایتان، به زیباترین شکل ممکن، با سبزه تزیین کنید؛ این می‌شود هامون؛ جایی که مثل هیچ جای دیگر در پهنه‌ی گیتی نیست و هیچ جایی نیز به آن ماننده نیست؛ نمی‌تواند باشد؛ آن قالب پنیر یکی از پرآوازه‌ترین و خوش‌نام‌ترین آفریده‌های خداست؛ جايگاه نيايش‌هاي شبانه‌ي زرتشت، کوه خدا، کوه خواجه، کوه اوشیدا" title="" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; color: rgb(0, 102, 153); text-decoration-line: none;">[ii]، کوه کُک کُهزاد و دلیری‌های رستم و هزاران حماسه‌ی بی‌بدیل، کوه شادخواری‌ها و شادمانی‌های بی‌ریا و خودجوش و بی‌بهانه‌ی مردم سیستان در روزهای خوش و شیرینِ همه‌ی فروردین‌های همه‌ی هزاران سالی که بر ما و بر این سرزمین گذشته‌است. کوهی که دست کم در سه شریعت سترگ الهی از تقدسی همه‌سویه برخوردار است؛ کوه سه مغ بزرگ که از آن جا، برگزیدگان سیستان، نوید میلاد حضرت مسیح را برای اورشلیمیان می‌برند و چشم و گوش جهانی را بر این مژده بشارت می‌دهند؛ و ... امّا هيهات، هيهات، هيهات؛ كه امروز «خواجه»، آنتنها كوه بلند و مقدّس دريا، رخش زانوبه‌خاك‌داده‌ي رستم را مانَد بي‌سوار و بي‌شهسوار، بي‌توش و بي‌توان و بي‌رمق و بي‌نفس از تشنگي؛ آخر، حيات او را نيز به سابوري بسته‌اند در ازل؛ و هر آن دم كه شاه‌رگش را، هلمند مغرور را، هلمند سرفراز را، سمند سركش صاعقه‌وار شرق را، «... هلمند باشكوه و فرهمند را  كه خيزاب‌هاي سپيد برانگيزد و سركشي كند و به سوي درياچه‌ي كيانسي روان ‌شود ... كه نيروي اسپي از آنِ اوست؛ كه نيروي اشتري از آنِ اوست؛ كه نيروي مردي از آن اوست؛ كه فرّ كياني از آن اوست»،" title="" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; color: rgb(0, 102, 153); text-decoration-line: none;">[iii]به دشنه‌ي تدبير شوم سياه‌كاران مي‌بُرند،

رخش نيز

كند و زنجير بر زانو

بر خاك فروافتاده

در چاه شغادان نابرادر

 گردِ نااميدي ‌بر سر مي‌ريزد و سينه بر خاك مي‌دهد.

 

آنچه این جا، در برابر چشمان بینای شما تصویر کردم، چهره‌ی این جهانی هامون است؛ نمود ظاهری هامون است؛ همان که هم با آدمی بر سر مهر است و هم با گیاه و هم با جانور.

با آدمی از آن روی که این زیبای شگفت‌انگیز به مدد شاهرگ حیاتش، هیرمند، سرزمینی می‌سازد به نام سیستان، یازدهمین سرزمین نیک اهورامزدا که یکی از برکات ظاهری‌اش آن است که گفته‌اند «انبار غله‌ی آسیا»ست.

این را ما نگفته‌ایم و ما هم ادعا نکرده‌ایم؛ کسانی گفته اند که وجب به وجب این سرزمین زرخیز را، به امید مطامع دیگر، وجب کرده‌اند و به اسرار نهانش نیک پی برده‌اند؛ اما من می‌گویم این سخن را باور نکنید که سیستان انبار غله‌ی آسیاست؛ نه؛ باور نکنید! اصلا واقعیت ندارد!

سخن درست را از من بشنوید؛ من در برابر این جمع به شما زبان می‌دهم و براساس شواهد و مدارکِ درست و دقیق ادعا می‌کنم که اگر هامونی باشد و زنده و سرفراز باشد، و مدیریتی باشد و دل‌سوزی‌ای باشد، آن گاه سیستان در سایه‌ی پراز برکت هامون «انبار غله‌ی جهان» خواهدبود! شک نکنید!

ادعاهای دیگری هم دارم؛ بر آنچه گفتم، می‌افزایم که سیستان می‌تواند افزون بر انبار غله‌ی جهان، انبار پروتئین جهان هم باشد؛ بی اغراق و بی گزافه‌گویی؛ و همه نیز بر گرد کاکل همین هامون می‌چرخد؛

از گاو سیستانی چیزی شنیده‌اید؟ می‌دانید که این گاو در شرایط مناسب از نام‌آورترین گاوهای جهان یعنی نژادهای هولشتاین هلند، براون سویس و شاروله‌ی فرانسه برتر است؟

آیا می‌دانید که این گاو بی هیچ هزینه‌ی سنگین یا مراقبت ویژه‌ای، فقط با استفاده از برکات خدادادی دریاچه‌ی هامون به زندگی ادامه می‌دهد و بی مراقبت خاصی می‌تواند در دریاچه رها شود و سر سال نو با یک یا حتی دو گوساله برگردد؟

یکی از زیباترین صحنه‌ها و نمودهای دلکش زندگی در سیستانی که من و هم‌سالانم دیده‌ایم و هرگز از خاطرمان نخواهدرفت، صف بلند بي‌گسست شيركش‌ها، زنان نجیب گاوداران ساکن آبادی‌های داخل هامون بود که هر روز صبح، در شهر زابل نواي زندگي مي‌نواخت و بركت نيزارهاي سرشار هامون را از آن جا به شهر هبه مي‌كرد.

آیا می‌دانستید که ماهی بومی هامون- که درشمار بهترین انواع ماهیان آب شیرین است- بی نیاز به هیچ ترفند ویژه‌ای تنها و تنها با استفاده از برکات دریاچه‌ی هامون می‌تواند به زاد وولد ادامه دهد و دنیایی را از نعمت وجودی‌اش بهره‌مند سازد؟ درحقیقت می‌توان ادعا کرد که هامون بزرگ‌ترین حوضچه‌ی پرورش رایگان یکی از بهترین و لذیذترین ماهی‌های جهان است.

خرمن خرمن ماهی هامون را درنظر بگیریم که هر روز، از نیزارهای هامون به شهر زابل و دیگر شهرهای ایران سرازیر می‌شد. نمونه را همین مایه کفایت می‌کند.

آیا می‌دانستید هامون، این هفتمین تالاب بین‌المللی جهان، دومین و مهم‌ترین مسکن و زیستگاه هزاران هزار مرغ مهاجری است که هر سال، دست کم پنج شش ماه عمرشان را در این سرزمین، در این دریاچه می‌گذرانند و با وجود خود، شادی و سرزندگی و امید و برکت و زیبایی برای این سر جهان به ارمغان می‌آرند؟ اینان از شمالگان جهان با صدها هزار امید به این جا پرواز می‌کنند تا در این زیستگاه خوش و خرم و پر از برکت به زاد وولد بپردازند و جهان هستی را از شادمانه‌ترین سرودهایشان سرشار سازند و زندگی و امید به مردم هدیه کنند؟

آن گاه که آسمان سیستان سرریز بال و پر این پرندگان افسونگر می‌شود و آن‌گاه که در هر جر و جوی و هر سبزینه و کشتگاهی صدها و صدها از این افسونگران به جست و خیز و بازی و تماشا می‌پردازند، هیچ تابلویی را در جهان نمی‌توان با آن مقایسه کرد. هیچ؛ دقیقا هیچ تابلویی نیست که بتواند با آن قیاس شود. آیتی از زیبایی خدادادی است.

هامون حتی بر زبان هم اثر نهاده‌است؛ سرانگشتی برخی از خرمن واژه‌هایی را می‌شمارم که زاییده‌ی هامون است و اگر روزی به‌جد هامونی درمیان نباشد یا هامون در عزاي مرغ و ماهي و سبزه و آب و موج، برای همیشه به‌سوگ بنشیند، بسياري از واژگان و اصطلاحات وابسته به آن نيز هم‌چون مرغ و ماهي و سبزه و آب و موجش ازميان خواهدرفت:

همين امروز هم ديگر هيچ جوان و نوجواني واژه‌هاي «چُنگ» و «رُنگ» و «تِنگ» و «شِنگ» و «پاتْك» و «تْراتْك» و «شيله» و «په‌چو» و «توتن» و «تختك» و «خُلك» و «بُلك» و «تي‌وَرگ» و «الياسك» و «باغك» و «بلقي» و «جَلق» و «جيغك» و «بيستوني» و «چور» و «تغلّك» و «جوجوَك» و «بوك» و «پُچ» و «پَلّه» و «په‌نير» و «تْروتْك» و «مْروك» و «تزگ» و «توت» و «توتّك» و «تيبرگ» و «نی‌بند» و «درپه‌توک» و ... را نمي‌شنود؛ اين واژه‌ها و صدها واژه‌ي سيستاني وابسته به آب، از فرهنگ مردم اين سامان دارد رخت برمي‌بندد و هيچ واژه‌ي ديگري نيز جاي آن‌ها را نمي‌گيرد.

یک موضوع اساسی دیگر، جایگاه زندگی در دل هامون است؛ شاید با آنچه تاکنون گفتم، چنین بیندیشید که هامون فقط جایگاه زیست ماهیان و پرندگان و گاوان بی‌نظیر سیستانی است؛ نه؛ چنین نیست؛ به این سیاهه که بخشی از یک سیاهه‌ی بلندتر است، توجه کنیم:

اشتر کشته، اوتاق كه لُ، برنگ، برنگك، بَشِ دلبر، پسو، پوزك، پیشک، تخت خان، چروکی، چغکی، چُنگ خان، چُنگ روغنی، خادرونی، خاریکه، خَـــــلْ گُشكي، درد دل، دشت سیه، دشتک، دشت یکه، دک خار، دک گز، دهنه نمکی، رونگ خائه لمش، ریگ آب، ریگ شاخان، زورکن، سرخ گزی، سر سنگ، سرشوری، سرشیله، سرِکال، سنگر، سنگل، سوزکم، شند بلند، شند پایین، شورود، شیله لکی، غرغندو، قوچیکه، کته گز سفلی، کته گز علیا، کرق بهرک، کرق کل، کل گنج، کنگ حیدر،گزیکه، گُندان، لگزی، لورگ تراتکی، ميش‌كُشي، میوکنگ، مسکه‌ای، نیش نرّویی،

این‌ها که برمی‌شمارم، نام آبادی‌ها و زیستگاه‌های انسانی است که عمدتا در دل هامون یا معدودی نیز بر کرانه‌های آن جای دارند. در این زیستگاه‌ها درست همانند دیگر جای‌های این جهان آدم‌هایی می‌زیند که نافشان را به هامون بسته‌اند و بر سر گیسوی هامون امید دراز بسته‌اند و مباد آن که روزی دستی از سر ناراستی یا آتش‌بادی سوزان دستشان از این امید نومید سازد- که بریده باد-!

این‌ها که گفتم، اندکی از برکات هامون است؛ هامون بسیار بیش از این‌هاست؛ اینک که در برابر شما «اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران»، به این نکته می‌پردازم که آیا می‌شود این هامون فقط و فقط از آنِ ما باشد؟!

ساده‌اندیشی است اگر چنین بیندیشیم و ساده اندیشی است اگر فکر کنیم آنان که روز و شب سودای آن می‌دارند تا لقمه از این و آن بربایند، بگذارند که این آب خوش از گلوی ما و تنها هم از گلوی ما پایین برود؟! یک ضرب‌المثل سیستانی می‌گوید: «نان گندم به دست بچه‌ی یتیم حیف است». اگر چنین نیست، پس چرا:

«انجمن‌ها كرد دشمن؛

«رايزن‌ها گرد هم آورد دشمن؛

«تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،

«هم به دست ما شكست ما برانديشند.

«نازك‌انديشانشان بي‌شرم؛

«-كه مباداشان دگر، روز بهي در چشم-

«يافتند آخر فسوني را كه مي‌جستند!

هامون یک بند ناف دارد؛ یک شاهرگ حیاتی دارد؛ هیرمند. اگر قاطعان طریق، هیرمند را ببرند، شاهرگ زندگی هامون را بریده‌اند؛

بریدن این نبض، این شاهرگ زندگی هم بسیار ساده است؛ خواهم‌گفت. اندکی صبر کنید.

نخستين بار دانشمندان آمريكايي دريافتند كه هيرمند هر دوازده سال يك بار تغيير مسير مي‌دهد و اين خبر به گوش نامحرماني رسيد كه به طمع كلاهي از اين نمد كه نه؛ به طمع تمامي نمد به اين سوي جهان آمده بودند. يك استخوان لاي زخمي ديگر! مثل اروند، مثل دجله، مثل فرات ؛ مثل هر رودي ديگر در هر جاي ديگر جغرافياي جهان كه بتوان آن را گل‌آلود كرد و از آن ماهي گرفت؛ كه بتوان از جابه‌جا شدن طبيعي آن مناقشه آفريد. اين بار قرعه به نام هيرمند افتاد و شد آنچه نمي‌بايست مي‌شد؛ و در نهايت، به سيستان «همان رسيد كز آتش به برگ كاه رسيد»!

نامحرمان یک‌باره با خوش‌حالی فریاد برآوردند که:

چه قدر خوب! هیرمند تغییر مسیر می‌دهد!

آخر تا يكي دو قرن پيش، هيرمند به دست خود، به خواست خود، مسيري را اختيار مي‌كرد و به خواست خود، از آن مي‌گذشت و لاجرم شهرهاي روييده بر ساحل پربركتش را نيز- كه هميشه در تاريخ وابسته به آب بوده است- با خود كوچ مي‌داد؛ اما از اين يكي دو قرن به اين سو ديگر اين خود هيرمند نيست كه به خواست خود اين سو و آن سو مي‌رود؛ نه؛ مي‌برندش؛ مي‌برندش و اين بردن را دست‌مايه‌ي بسيار غوغاسالاري‌ها مي‌كنند.

گفتم که بریدن نبض هیرمند بسیار ساده است؛ چه‌گونه؟ به‌عنوان بازی هم که شده، یک مرز مصنوعی آن سوی هیرمند می‌سازیم و آن گاه حرکت آن را به‌اختیار می‌گیریم.

آغاز ماجراي اين قصه‌ي پر غصه «در سال 1837 بود كه دولت انگليس علنا از افغانستان دفاع نمود؛ صاحب‌منصب نظامي، اسلحه و پول به هرات داد كه با محمد شاه به نزاع پردازند»." title="" style="margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; color: rgb(0, 102, 153); text-decoration-line: none;">[iv]

اين كش و قوس سياسي با بندبازي‌هاي خيانت‌پيشگان داخلي و خارجي تا پايان سال 1904 ميلادي كه آخرين ميخ استعمار به تابوت سيستان كوبيده شد و شريان زندگي سيستان، هيرمند فره‌اومند كه سركشي كند و خيزاب‌هاي سپيد برانگيزد و ... بريده شد و از پس آن وقعت الواقعه تا امروز، تاريخ چنين ستمي را كه بر مردم اين سامان رفته است و مي‌رود، به خود نديده‌است.

پرده‌ی دوم این ماجرا اندکی بعد رقم خورد؛ ترفندها زدند يکی از د

لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
1 +
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/05/20 - 10:54

 

 

یاد یاران،
به یاد سیاوش پرواز (آن سیستان‌زاد سترگ)

مجال ما همه اين تنگ‌مايه  بود و ... دريغ!!(احمد شاملو)

 

جلد دوم کتاب گویش سیستان اندكي دير چاپ شد؛ اندكي، فقط اندكي؛ آن قدر كه به «پرواز» نرسيد.

به «هامون» گفتم؛ هامون عزيز، اما تمام تلاشش را كرد؛ ولي سود نبخشيد و به پرواز نرسيد؛ از پرواز جا ماند؛ و چه حيف!

«در دايره‌ي قسمت» اوضاع چنين رقم خورده‌بود كه جلد دوم به پرواز نرسد؛ و نرسيد. هامون را هم از اين دريغ و درد بي‌نصيب نگذاشتم؛ ديگر نمي‌دانستم به كه بايد گزارش مي‌دادم؛ به كه بايد پناه مي‌آوردم؛ به كه بايد مي‌گفتم؛ و چه حيف!

هوا گرفته بود و دم‌كرده و آسمان بغض‌كرده و خورشيد كز كرده و سردرگريبان؛ مي‌بايست كه روز خوبي مي‌بود؛ اما چنان نبود. چنان نبود که می‌نمود؛ چنان نبود كه مي‌بايست مي‌بود؛ اصلا چنان نبود؛ و چه حيف!

از كوه كه پايين آمديم، «پيام» زنگ زد؛ از ناكجاآباد؛ درست از آن سر دنيا و اندكي هم آن‌سوترك و دورترك؛ و گفت كه «پرواز» هم ...؛ و چه حيف!

سخت بود؛ خيلي سخت! هوا هم گرفته ‌بود و ابرها هم جمع آمدند و جمع آمدند و در دلم «ابرهاي همه عالم» به غريدن، به ناليدن، به باريدن، به گريستن پرداختند و سخت گريستند؛ بسيار سخت.

همين ديروز بود؛ همين پنجاه سال پيش؛ همين ديروز؛ به پسركي كه آن‌سوترك از من نشسته‌بود، مي‌نگريستم و مي‌نگريستم و چشم از او برنمي‌گرفتم كه مبادا آني را از دست بدهم كه ديدن داشت؛ كه مردانه نشسته‌بود؛ که با اعتماد به نفسي آن چنان شگرف نشسته‌بود كه در سرزمين من و ميان همانندانم بي‌پيشينه بود. اعتماد به نفس هميشه در ما مي‌شكست؛ هر روز و هر آن؛ و اگر گاهي، يك نفس هم بر شاخه‌ي لرزان نازكي برمي‌شديم و از آن، خويشتنِ خويش را برمي‌كشيديم، مي‌دانستيم كه به آني از پا خواهيم افتاد، يا نه؛ خواهندمان انداخت؛ به آني؛ و در آن زمانه اعتماد به نفس مثل اعتماد به غير، مثل اعتماد به آينده، مثل هواي پرواز بي‌معنا بود و دست‌نايافتني؛ اما اين پسرك اعتماد به نفسي باورناكردني و هول‌انگيز داشت؛ چونان هول‌انگيز و درشتناك كه همه را، همه را، از خرد تا بزرگ مي‌رماند؛ اما ديدن داشت؛ و اگر مي‌توانستي چونان من در او محو شوي و او را بخواني- كه خواندن داشت چونان كتابي سترگ- و او را بداني- كه دانستن داشت چونان معمايي دشوار- آن گاه مي‌دانستي كه اين اعتماد به نفس چه مايه مي‌ارزيد.

به «هامون» همين‌ها را گفتم و هامون در پاسخم گفت كه پس هيچ چيزي حيف نشده‌است؛ كه او هم‌چنان كه خواسته‌است، زيسته‌است؛ و كدام زيستن از اين ارزشمندتر كه آدمي همه‌ي عمر، زانوبه‌زانو، نفس‌برنفس، چشم‌درچشم، سينه‌به‌سينه و رودررو ‌با معشوق، به راز دل بنشيند و كام بستاند و آن گاه كه زيستنش معنا يافت، ناگهان، به‌ يك دم از آن «دم»ها، سر در پاي معشوق بنهد و با او تا بي‌كرانگي هستي، تا جاودانگي، تا اوج «پرواز» كند و در «فنا» «باقي» شود.

***           ***        ***

و باز همين ديروز بود، همين هفته‌ي پيش بود كه مي‌گفت و با خوش‌حالي‌اي آشكارا مي‌گفت كه جلد نخستِ «گويش سيستان» را، جواد، جواد شهنازي در مشهد، به‌رسم پيش‌كشي به او هديه كرده‌است و اكنون بي‌تابانه در انتظار جلد دوم است و نگفت که خود، سال‌ها پیش، آغازگر این راه بی‌رهرو بوده است در «هدهد»؛ که اگر او می‌خواست بگوید، ساعت‌ها می‌بایست و ساعت‌ها تا واگويد شمه‌اي از آن‌ها که کرده‌است، و از آن‌ها که خواهدکرد، کارستان‌ها؛ آخر پس از ساعت‌ها گفت‌وگو و اصرار و انکار،

«دیدم هنوز هم

آبش به جوی جوانیست». (حمید مصدق)

 چه باغ‌های پر از گل که در اندیشه داشت و ...؛

و من هماره در این اندیشه که

قلم، در دست‌های سبزش، باری عصای حضرت موساست

و چرا از نیام نمی‌کشد؛

و او خندان و امیدبخش می‌گفت که روزی این قلم را

رها خواهدکرد و اژدهایی از آن برخواهدرویید و ماران و مورانِ این ساحرانِ رانده‌ی وامانده را فروخواهد بلعید.

 (بیشتر تعبیرهای این بخش از حمید مصدق است، از قدرت و قلم.)

 و آن دامن‌دامن اعتماد به نفس ژرف‌پوي و فرازجوي را فرايادش آوردم و گفتم؛ مگر نگفتم؟ گفتم؛ یقینا گفتم و برسري گفتم که:

«چنان کن که مجالی اندکک را درخور است

که تبردارِ واقعه را

دیگر، دستِ خسته

به فرمان نیست».( شاملو، شکفتن در مه، عقوبت)

و محکم و برّنده و قاطع و شاداب و شنگ و شوخ و سرشار از اطمينان، اما غافل كه فصل دستْ‌خون است و اينك واپسينْ ندب و خود در ششدرِ عذراوشي خصل به هفده آمده و داو به هفت رسيده، گفت که از نیام برخواهدآورد؛ و گرچه تا پختگی هنوز هزارهزار جوش و هزارهزار منزل راه دارد؛ و اصرار داشت که از این ناپخته‌ تركْ‌‌جوشِ نيم‌خامِ نامهرّاي من بگويد؛ و شيرين‌كارانه پاي مي‌افشرد كه من، خود بگویم؛ که گفتم؛ و گفتم كه شايد هفته‌ي ديگر جلد دوم هم بيايد؛ و گفت كه چرا پيش از اين با او مشورت نكرده‌ام تا آنچه از كتاب و نشر و چاپ و ... مي‌داند ...؛ و دریایی می‌دانست در این زمینه؛ و گفتم كه باشد براي جلدهاي ديگر؛ و گفت و با خوش‌حالي‌اي آشكارا گفت كه در انتظار مي‌ماند تا هفته‌ي بعد؛ و گفتم كه هفته‌ي بعد با كتاب خواهم آمد؛ قطره‌اي پيش‌كش به اقيانوس! و گفت كه براي اين ديدار يك هفته خيلي دير است؛ و بازهم باخنده گفت که این نه یک هفته است که يك هفته و پنجاه سال؛ و گفتم كه نورهاني كه بايسته‌ي اوست، بايد با خود بياورم؛ و گفتيم و خنديديم و خنديديم و گفتيم كه اين يك هفته هم به‌اضافه‌ي آن پنجاه سال و ... .

به هامون همين‌ها را گفتم و هامون عزيز، هامون سبطي هم گفت كه شايد آن نورهان اين هفته بيايد؛ و نيامد و «مرگ» زودتر آمد و پر «پرواز» را باز كرد و او را با خود برد و ... باز ما مانديم و اين «سوك‌نامه» و «سووشون»ي ديگر در سوك سياوش، «سياوش پرواز»؛

دريغ بر ما و باز هم دريغ بر ما و باز هم؛ که گفته بودم پیش از این، که:

 

همی‌گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد                    دریغا من شدم آخر دریغاگوی خاقانی

(نظامي)

 

(برگرفته از پیش‌گفتار جلد سوم مجموعه‌ی سیستان، غلامرضا عمرانی)

 

لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/05/18 - 10:28


در سیستان:
pi:r 
خردمند و راهنماست؛
be: pi:r 
(بی‌پیر) ناسزایی موهن است؛
pi:r e ga.ndom baryo: 
(پیر گندم بریان) زیارتگاهی معتبر است بر روی کوه خدا (اوشیدا) که زائران گندم برشته نثارش می‌کنند؛ این یک ریشه در تاریخ پیش از اسلام دارد؛
čel pi:r 
(چهل پیر) زیارتگاه معتبری است در زاهدان کهنه، واقع در سیستان که به روایتی همان زرنج (سیستان)ی است که تیمورلنگ آن را با خاک یکسان کرد؛ معروف است که نام «زاهدان» نیز بر آن شهر برگرفته از نام همین چهل زاهد است؛
pi:r/ pi:r-on e qa: di:m 
(پیر/ پیران قدیم) دانندگان، دانایان و کاربلدان گذشته و درگذشته را گویند؛ آن گاه که به نیکی یادشان کنند؛
اگر کسی را «پیرِ ما» خطاب کنند، از دانش و تجربه‌ی وی سخن رانده‌اند؛ سرسپردگی و اطاعت همه‌سویه از کسی در بافت این ترکیب مستتر است؛
در دوراهه‌های زندگی معمولا مدد از پیر می‌خواهند با این خطاب:
agje -y-a pi:r-e; ke b-deya tadbi:r-e? 
(کجاست پیری که تدبیری بیندیشد)؟
pi:r ši 
(پیر شوی) آفرینی است کسی را که کاری نیک از او سر زند؛ هرچه واکه‌ی pi:r کشیده‌تر، از بعد عاطفی، آرزوی عزت و سعادت و درازی عمر بیشتر؛
pi:r-ok و گاهی pi:-r-ak 
پیر محتال و مکار و گاهی محتاله و مکاره‌ای است اگر به مرد اطلاق شود، شوخ چشم و ناپاک سیرت نیز هست و دارای خلقی نادرست و ناحفاظ؛ این خطاب به شکل گسترده فعلا در یکی از ترانه‌ها (آلوکه)های ویژه‌ی عروسی سنتی سیستان باقی است؛
pir-ak-i 
اسم/ صفت است که اطلاق آن توهین به شمار می‌آید؛ سال‌خوردگی و خرفتی را به رخ می‌کشد؛
pir-a-xlot و pir-a-jot 
اسم/ صفت‌هایی بیش از حد توهین‌آمیز؛ به پیرانی یاوه و بی‌کاره و عاطل اطلاق می‌شود؛
pir-a ka:ftârg 
عجوزه‌ای زشت و ازکارافتاده و معمولا مکار را گویند.

باشد که کسی را به کار آید...




شبکۀ ریشه‌شناسی، دانشگاهی برای ریشه‌یابی واژه‌های زبان فارسی. 
https://t.me/shabakeh_risheshenasi


ارتباط با گردانندگان:

@hooshiar6253
@malihmot

شبکۀ ریشه‌شناسی
شبکۀ ریشه‌شناسی، دانشگاهی برای ریشه‌یابی واژه‌های زبان فارسی. 
https://t.me/shabakeh_risheshenasi


ارتباط با گردانندگان:

@hooshiar6253
@malihmot
لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
7 +
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/05/15 - 21:54

نخستین موسیقی دانان شهر من، زابل

باید روزهای آخر بهار 42 باشد، پنجاه و چهار سال پیش، که سیل آمده و پل نهراب کارایی‌اش را ازدست داده و مسافران را این سو و آن سوی رودخانه پیاده می‌کنند و با توتن از رودخانه می‌گذرانند. پدر- رحمه‌الله علیه- یکی از همین روزها از زاهدان برگشته‌است و دوستان و همسایگان برای دیدنش در خانه گرد آمده‌اند. شاید نخستین مطلبی که عنوان می‌کند، شرح دیدارش با نظر و مستیان باشد؛ برای من، دانش‌آموز کلاس چهارم ادبی، این قضیه تازگی دارد؛ گوش‌هایم را کاملا تیز می‌کنم؛ چون تا همین امروز ندیده‌ام که پدر از «عمله‌ی طرب» جز به‌ضرورتی و آن هم کوتاه سخن بگوید. با این طبقه خصومتی ندارد؛ اما آنان را نمی‌بیند؛ فقط نمی‌بیند؛ به همین مایه بسنده می‌کند که نادیده‌شان بینگارد. هرگز هم ندیده‌ام در سوری و سروری که یکی از آنان حضور داشته‌باشد، شرکت کند. به دلیلی دیگر، ازجمله رسوم مردم‌داری، ممکن است حضور داشته‌باشد؛ اما گویا نیست؛ نه او هست و نه آنان.

گفته‌باشم که از سویی، به‌حکم sarra:-šnâsi – که بسیار رایج است در میان این طبقه از سرشناسان سیستان، پدر، این گروه را نیک می‌شناسد؛ اما گفتم که هرگز نمی‌بیندشان!

از همین روست که گفته‌های آن روزش برایم تازگی پیدا می‌کند و سراپا گوش می‌شوم؛ به‌ویژه آن که لحن سخنشان بسیار طرف‌دارانه است! درشگفتم از این که با لفظ (bečâra:-go«بیچاره‌ها») از آنان یاد می‌کند؛ نوعی طرف‌داری دل‌سوزانه را در کلامش احساس می‌کنم که برایم تازگی دارد. می‌گوید که آنان را ملاقات کرده‌است؛ روی توتنی که از رودخانه می‌گذراندشان؛ زانوبه زانو نشسته بوده‌اند و مستیان برای پدر شرح واقعه کرده‌است و به‌تمامی، حق مطلب را ادا کرده که دست‌اندرکاران رادیو استان، از ایشان و سایر دوستان و هم‌کارانش دعوت به هم‌کاری در رادیو کرده‌اند.

پدر گفته‌است که امیدوار است این هم‌کاری تداوم داشته‌باشد و به برقراری حقوق و دستمزدی همیشگی بینجامد و مستیان در پاسخ پدر گفته‌است که فعلا از او و هم‌کارانش خواسته‌اند دست‌به‌نقد، آنچه از هنرها در چنته دارد، رو کند تا ارزیابی‌اش کنند.

پدر اظهار خوش‌حالی کرده‌است که چنین می‌باید؛ اما برای محکم‌کاری از ایشان پرسیده‌است که آیا او همه‌ی هنرهایش را بر سر دست گرفته و تقدیم کرده‌است؟

مستیان به‌سادگی تمام، پاسخ داده‌است که البته؛ و می‌بایست که چنین می‌کرده‌است تا متاعش به‌‌تمام و کمال عرضه شود.

پدر به او هشدار داده‌است که مبادا همه‌ی داشته‌هایش، حتی بند فاخر آخرین را، از سیصد و شصت بند، رو کرده باشد و بر سر دست گرفته و پیشکش کرده‌باشد که اگر چنین باشد و همه‌ی داروندارش ضبط شده‌باشد...!

می‌گفت بیچاره مستیان! اشاره‌ و هشدار آخرم را درنیافت و گفت به من گفته‌اند که حالا به خانه و زندگی‌ام برگردم و آن‌ها، بعدا به من اطلاع خواهند داد و به‌موقع، مرا برای هم‌کاری دایمی فراخواهندخواند.

پدر از آن بیم داشت که این قول از جنس «امروز برو فردا بیا» باشد و چنان بشود که دیگر نیازی به حضور خود ایشان حس نگردد و بر اینان نیز همان برود که بر بسیاری دیگر رفته‌است.

بعدها معلوم شد که هم‌چنان است که پدر پیش‌بینی کرده‌بود. هیچ کس سراغی از این مردان مرد موسیقی سیستان نگرفت؛ چشمشان در انتظار پیک و نامه و پیام، تا سال‌ها بر آستانه‌ی در ماند و خشکید که خبری بازنیامد! نوارهایشان گاه و بیگاه از رادیو زاهدان شنیده‌می‌شد؛ بی آن که حتی نامی از آنان به میان آید.

پدر اگر گاهی از این دست موسیقی چیزی به گوشش می‌خورد، باتأسف بسیار فقط می‌گفت:

هی؛ هی؛ بیچاره مستیان؛ بیچاره نظر.

چندی بر این سال‌ها نگذشت که شنیدم این بزرگواران در بحبوحه‌ی قحطابی فراگیر سال 1350 – سال و ماهش را از سر یقین نمی‌گویم؛ فقط شنیده‌ام- مثل هزاران سیستانی بی‌پناه دیگر آواره‌ی غربت دامن‌گیر دشت گرگان شدند.
مستیان مالکی.JPG
لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
3 +
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/05/14 - 11:50

مرغ مره روبه برده!
لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
2 +
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/05/14 - 10:43

پاسخ جناب جواد محمدی خمک به جناب ویولونیست
لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
1 +
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط جوادجامی

1396/05/14 - 10:05

Javad Jami:
با درود بی کران جناب ویالونیست

    این شعر زیبای جناب محمدی خمک است  من ابتدا ازاین شعریک سبک غریبی در آوردم و با سه تار بصورت ماکت اجرایش کردم اما خودم و آقایان محمدی و رخشانی و عمرانی از این سبک ناراضی بودیم که در همین دوران یک دف ازیک شخصی بعنوان هدیه بمن رسید که حلقه هایش خراب شده و کلا صدای دایره میداد نه دف .من شعر زیبای جناب محمدی را ازروی حس گرفتن ازیک ریتم چوب بازی که در کودکی شنیدم باهمین دف به ترانه تبدیل کردم واین  فرآیند حدود 10روز طول کشید .---بعضی از تمرینات را بعنوان سند میفرستم —-که در تاریخ 13-04-96در منزل جناب عمرانی با همان دایره (من دایره زدن بلد نیستم و این سبک ریتم را ابتکاری زدم که اساتید شاهد بودند)در حضور جناب رخشانی و جناب امین عمرانی اجرایش کردم وهمانجا جناب رخشانی و جناب عمرانی پیشنهاد کردند که چون آهنگی که ساختید کاملا سیستانی است بهتر است با رباب و دهولک اجرا شود حتی گفتند ساز کامپیوتری هم استفاده نکن .  ومن در تهران و مامازن و قلعه حسن خان دنبال ساز رباب و دهولک گشتم و بالاخره پیداش کردم هرچند که هزینه اش بسیارزیادتر از سازهای کامپیوتری شد اما برگ سبزی است تحفه ی درویش .حدود یک هفته من با نوازندگان رباب و دهولک تمرین کردم تا آنچه که در ذهنم بود به این نوازندگان منتقل کنم (بعنوان سندیک تمرینم را برای گروه می فرستم )و سپس رفتیم استودیو نوبل برای تنظیم —-الان هم دوست دارم این آهنگ رو با دهل و سورنا بخونم اما کدوم امکانات ؟اما اون دف که دیگر دف نیست و صدای دهل یا دایره را میدهد بهمرا حنجر ه ام تنها وسیله ی آهنگسازی من است و فلسفه اش همین است  


                                 با احترام جواد جامی 13-05-96.  گروه آیکه
لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
2 +
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/05/14 - 01:30

یک اظهار نظر دوستانه درباره ی آهنگ ورپریده:
درود
جناب جامی آهنگ شمارو گوش دادم.

متاسفانه قدرت بیان و قلم زنی اصلا ندارم، و نمیدونم چطور باید در مورد این کار صحبت کنم که سوتفاهم پیش نیاد و به خالقین اثر برنخوره!!!

لذا پیشاپیش پوزش میخوام.


توی سیستان هر کسی فعالیتی در زمینه موسیقی سیستان داره اون فعالیت رو اصل موسیقی سیستان برشمرده!!! حتما اساس و پایه ای برای این برشمردن داشته!
شما هم جمله بسیار تامل برانگیزی نوشتین که هر کلمه اون جای تفکر و گفتگو داره:
نگرشی نو
پس زمینه 
کهن
سرچشمه
گستره هامون
و....


در تصویر شما دف به دست دارین اما در طول اثر فقط دهلک استفاده میشه. رباب ساز منسوخ شده منطقه سیستان بوده، و سیدخان نارویی هم آخرین رباب نواز ما.
آثاری از ایشون در کانال آواهای سیستانی موجوده.

از اینها که بگذریم سوالم اینه که این اثر از دید شما به نوعی سیستانی و مرتبط با موسیقی کهن سیستانه؟

سپاس؛ ویولونیست
لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
1 +
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/05/14 - 01:24

درود
شما درباره ی نماز شام غریبان در سیستان چه میدانید؟
لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
2 +
سیستان ورجاوند

سیستان ورجاوند توسط غلامرضا عمرانی

1396/05/13 - 14:08


یکی دیگر از بهترین نمونه های تجلی غم غربت، این غزل زیبای مولاناست:
چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی
چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم
در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی
رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شد
ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی
عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن
که نداند او زمانی نشناسد او مکانی
عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است
عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی
در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل
دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی
به خدا خبر ندارم چو نماز می‌گزارم
که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی
پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی
که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی
به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر
مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی
ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد
که همی‌زند دو دستک که کجاست سایه دانی
چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم
چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی
چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه
چه کند دهان سایه تبعیت دهانی
نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر
ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی

در فرهنگ ایرانی- و تا آن جا که من می دانم، به ویژه در سرزمین سیستان- این حس آن قدر شدید بوده است که هیچ کس مهمانی را یا گذرنده ای غریب را در هنگام نماز شام بدون خوراندن غذا از خانه و آبادی خویش روانه نمی ساخته است؛ چرا که این احساس در سرزمینی دیگر ممکن بوده است برای خود او پیش آید؛ به همین دلیل مهمان آن زمان از روز را گرامی نیز می داشته اند تا دچار آن نوستالژی جانکاه نگردد.

شبکۀ ریشه‌شناسی، دانشگاهی برای ریشه‌یابی واژه‌های زبان فارسی. 
https://t.me/shabakeh_risheshenasi



لینک مستقیم پست
دیدگاه
گزارش
1 +
صفحات: 1 2

کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و سیستو فیس دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد