رادیو شبکه

سیستان

این گروه ویژه ی کسانی است که دلی در گرو سیستان دارند.

  • این گروه ویژه ی کسانی است که دلی در گرو سیستان دارند.
کاربران گروه
مدیران گروه

سیستان

گروه عمومی گوناگون 9 کاربر 3 پست

ارسالهای سیستان

غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1394/09/21 - 13:32

آقای الف، آشنای همیشگی ما

برای شناخت جوامع گوناگون جهان- که جامعه‌شناسان راه‌های دراز پیموده و خروارهاخروار کاغذ سیاه کرده‌اند- ما نیز بد نیست دست کم به نمونه‌برداری از آنان بپردازیم تا شاید به پاسخی برسیم؛ و اینک آن نمونه‌ها:

در ژاپن یک شرکت عظیم ورشکست می‌شود؛ کارمندان و کارگرانش بی‌کار می‌شوند؛ شرکت رقیب به آنان وام بدون بهره‌ی درازمدت می‌دهد تا تجدید موقعیت کنند و وقتی علت این بذل و بخشش را می‌پرسند، پاسخ می‌دهد که این خیل بی‌کاره، اگر از سر اجبار، از این پس برای گذران زندگی دست به اعمال خلاف بزنند، امنیت جامعه و درنتیجه امنیت منافع شرکت ما هم به خطر خواهدافتاد. بزرگی ما و رفاه و آسایش ما در گرو بزرگی و رفاه و آسایش همسایه‌ی ماست.

این را داشته باشید تا برگردیم.

جوامع دیگری هستند که هنوز باید به آن‌ها قبیله‌ای گفت؛ ما و شما آنان را خوب می‌شناسیم؛ این طوری نمونه برداری کنیم:

موقعیت 1- اگر در این جامعه برادر آقای الف ازجانب همسایه‌ی آقاب الف صدمه ببیند، آقای الف در نخستین فرصت، بی‌پرس و جو، بی‌بروبرگرد، چشم همسایه را از حدقه بیرون می‌آورد؛ نه برای این که حق با برادر اوست، فقط برای این که برادر اوست!

موقعیت 2- همین همسایه اگر از جانب یک هم‌شهری دیگر مورد تعرض قرار بگیرد، آقای الف در نخستین فرصت، بی‌پرس و جو، بی‌بروبرگرد، چشم هم‌شهری را از حدقه بیرون می‌آورد؛ نه برای این که حق با همسایه‌ی اوست، فقط برای این که همسایه‌ی اوست! همان همسایه‌ای که آقای الف به پشتیبانی برادرشان، بی‌پرس و جو، بی‌بروبرگرد، چشمش را از حدقه بیرون ‌آورده‌بود!

موقعیت 3- همین هم‌شهری اگر از جانب یک شهرستانی مورد تعرض قرار بگیرد، آقای الف در نخستین فرصت، بی‌پرس و جو، بی‌بروبرگرد، چشم آن شهرستانی را از حدقه بیرون می‌آورد؛ نه برای این که حق با هم‌شهری اوست، فقط برای این که هم‌شهری اوست! همان هم‌شهری‌ای که آقای الف به پشتیبانی همسایه‌شان، بی‌پرس و جو، بی‌بروبرگرد، چشمش را از حدقه بیرون ‌آورده‌بود!

موقعیت 4- همین شهرستانی- کافی است ایرانی باشد- اگر از جانب یک غیرایرانی مورد تعرض قرار بگیرد، آقای الف در نخستین فرصت، بی‌پرس و جو، بی‌بروبرگرد- اگر بتواند- چشم آن غیرایرانی را از حدقه بیرون می‌آورد؛ نه برای این که حق با این ایرانی است، فقط برای این که هم‌میهن اوست! همان هم‌میهنی که آقای الف به پشتیبانی هم‌شهری‌اش، بی‌پرس و جو، بی‌بروبرگرد، چشمش را از حدقه بیرون ‌آورده‌بود!

می‌توانید با همین الگو بالاتر و بالاتر و به کهکشان‌ها هم بروید؛ شاید هم فردا رفتید؛ از کجا معلوم؟!

حالا قیف را وارونه کنید و از آن سر نگاه کنید:

موقعیت الف- برادر همان آقای الف صاحب نامی، مقامی، ثروتی و ... شده‌است؛ کتابی نوشته؛ مدرکی گرفته؛ و ...؛ آقای الف گمان نکنید آن قدر فرومایه است که آن موقعیت ممتاز برادرش را برای خودش بخواهد؛ نه؛ فقط می خواهد برادرش مالک آن نباشد!

تعجب نکنید؛ به هر کس تعلق بگیرد، بگیرد؛ نوش جانش! حتی اگر لیاقت، شایستگی یا استحقاقش را نداشته‌باشد؛ فقط کافی است این امتیاز از برادر آقای الف گرفته شود تا او ناگزیر نباشد هر صبح و شام برادرش را با آن موقعیت ببیند و زجر روحی و روانی بکشد؛ موقعیت ممتاز جدید، به هرکس، حتی همسایه‌ی آقای الف رواست؛ نوش جانش؛ فقط از این برادر سلب شود، کافی است!

موقعیت ب- همسایه‌ی آقای الف صاحب نامی، مقامی، ثروتی و ... شده‌است؛ کتابی نوشته؛ مدرکی گرفته؛ و ...؛ آقای الف گمان نکنید آن قدر فرومایه است که آن موقعیت ممتاز همسایه‌اش را برای خودش بخواهد؛ نه؛ فقط می‌خواهد همسایه‌اش مالک آن نباشد تا او ناگزیر نباشد هر صبح و شام همسایه‌اش را با آن موقعیت ببیند؛ به یک هم‌شهری دیگر برسد که چهار تا خیابان با او فاصله داشته‌باشد! نوش جانش!

موقعیت پ- هم‌شهری آقای الف صاحب نامی، مقامی، ثروتی و ... شده‌است؛ کتابی نوشته؛ مدرکی گرفته؛ و ...؛ آقای الف حسود نیست! فقط می خواهد هم‌شهری‌اش مالک آن موقعیت نباشد تا او ناگزیر نباشد هر صبح و شام از این و از آن وصف آن موقعیت را بشنود؛ به یک نفر دیگر، از اهالی شهری دیگر برسد که دویست کیلومتری با او فاصله داشته‌باشد! نوش جانش!

موقعیت بعدی را هم خودتان بلدید؛ استان و کشور و خارج از کشور هم فرض و حکمش با خودتان؛

فقط یادتان بماند که این کسی که به هر حال صاحب امتیازی شده؛ در قرعه‌کشی برنده شده؛ کتابی نوشته؛ جایزه‌ای برده؛ و ... هزاران هزار دیگر، مبادا از نظر مکانی و نسبی و سببی و ... به آقای الف نزدیک باشد. حواستان که هست! خاطر مبارک ایشان مکدر می شود؛ هوای آقای الف را داشته‌باشید؛ ایشان همه جا هستند؛ ببینیم در لباس خودمان چه طور؟

اگر ایشان را یافتید، آزمایش کنید؛ این آزمایش که می‌گویم، خوب جواب می‌دهد؛ به ایشان بگویید برادرشان صاحب موقعیتی شده؛ می‌فرمایند:

نه؛ آن طورها هم نیست؛ من برادرم را می‌شناسم؛ مال (!) این حرفا نیست؛ خودم بزرگش کرده‌ام؛ حالا دری به تخته‌ای خورده و ...!

بعد هم برای این که شما بهتر حالیتان بشود، کسی را از همسایگان، هم‌محله‌ای‌ها، هم‌شهریان، هم‌استانی‌ها، و اگر لازم شد هم‌میهنان یا به تناسب موضوع «اون ور‌آبی‌ها» برایتان مثال می‌زند و بزرگ می‌کند و باد می‌کند و باد می‌کند و تبلیغات می‌کند و ...!

چرا؟ شما که حالا دیگر بهتر از من می‌فهمید؛ فقظ برای این که اگر برادرشان؛ همسایه‌شان؛ هم‌محله‌ای‌شان؛ هم‌شهریشان؛... همان کار را کرده‌باشند، آقای الف ناگزیر نباشند از ایشان تعریف بکنند یا تعریف بشنوند. همین قدر!

یعنی شما همین را برای آقای الف عیب می‌گیرید؟ از بی‌انصافی خودتان است.

لینک مستقیم پست
دیدگاه
در سیستان
گزارش
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1394/09/6 - 23:20


   از یادرفتگان شهر من

oseyn e paštak (= حسين قوزي/ حسين گوژپشت)

آقايي بود ميانه‌سال و كوتاه‌بالا كه وقتي تمام‌قد مي‌ايستاد، به‌زحمت به صدو بيست سانت مي‌رسيد؛ در مدخل شرقي بازار قبرستاني، رو به جنوب، به كوچه‌ي آهنگرها، مغازه‌ي كوچك همه‌چيزفروشي داشت كه با دو پله و صفه‌اي بلند از زمين كنده مي‌شد. مغازه‌اش، مغازه‌ي پروپيمانش كه بسته به نيازهاي آن روز طبقه‌ي ويژه‌ي كارگر و خرده‌پا همه چيز داشت، همواره مالامال از همان مشتري‌هاي ويژه بود كه دست كم در پنج شش رديف نامنظم هياهويي و غلغله‌اي ديدني و شنيدني راه مي‌انداختند و او به‌تنهايي و روي خوش همه را دست پُر راه مي‌انداخت. در عالم خُردي رمز آن همه اقبال وي را در مغازه‌داري كشف كردم؛ وقتي چند بار در معيت حسين عسكري براي خريد به مغازه مراجعه مي‌كردم و غالبا حسين را مي‌ديدم كه دست پر اما بي پرداخت پول برمي‌گشت و سكه‌اش را مثل پرچم پيروزي بر سر دست مي‌گرفت و به من نشان مي‌داد تا زرنگي‌اش را به رخ من بكشد. كشف كردم كه تنها حسين نيست كه بدين شيوه سودا مي‌كند و به خيال خودش سود مي‌برد؛ بسياري از ديگران نيز به همان شيوه‌ي حسين سودايي پرسود مي‌كردند و oseyn e paštak بسي از اين ماجراها را مي‌ديد و مي‌دانست و به روي مبارك نمي‌آورد! اهل تسامح بود و تساهل؛ اين معنا را از ساير سكناتش نيز فهميدم كه تأييدي بر كشف من بود. برخي از مشتري‌ها او را- چنان كه رسم زمانه‌است- به جاي نام خالي و عرفا بي‌قدر osey (حسين) mašadi osey (= مشدي حسين) صدا مي‌زدند؛ اما او اين لقب محترمانه را محترمانه رد مي‌كرد و برشده بر چارپايگكي كوتاه، رو به جمعيت منتظر، هجويه‌ي موزوني را كه رنود و اوباش، به رسم پلشت زمانه برايش ساخته بودند و الحق زننده بود، با دو سه خنده‌ي بلند و قر و اطوار موسيقايي و اصول و كچول مرسوم خودش مي‌خواند و نيم‌تنه‌اي نيز مي‌جنباند. اين صحنه كه روزي چند بار تكرار مي‌شد، مشتري‌هاي بيشتري را به مغازگك همه‌چيزفروشي‌اش مي‌كشاند. رمز ديگر توفيق وي آن بود كه به‌گفته‌ي خودش، شب‌ها تا بيگاه شب با اهل منزل مي‌نشست و از كاغذهاي مشق باطله دو سه گونه قيف درست مي‌كرد و آن‌ها را با حبه‌قند و چاي و نسوار و تنباكو و يكي دو قلم پرمشتري ديگر مي‌انباشت تا فردا مشتري را منتظر بسته‌بندي نگذارد.


برچسب‌هاسیستانزابلبازار قبرستانیمردم کوچه و بازار

لینک مستقیم پست
1 دیدگاه
در سیستان
گزارش
1 +
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1394/06/12 - 23:12

سلام

ما که­ ایم؟

چراایم؟

چرا این جاییم؟

چرا اکنونیم؟

چرا چنینیم؟

چرا چنان نیستیم؟

خودشناسی یعنی همین پرسش­ها و یافتن پاسخ محکم برای آن­ها.

خودشناسی به چه کار می­آید؟ چرا باید خودمان را بشناسیم؟

پاسخ این پرسش - اگر به دست آید- به تعداد همه­ ی افراد بشر متفاوت است؛ درحقیقت یک پاسخ کلی و صدها پاسخ جزئی برای این پرسش وجود دارد؛ پاسخ­های جزئی را فعلا کنار بگذاریم؛ اما پاسخ کلی:

«اعتراف به نقص نشانه ­ی کمال است».

و ما فعلا برای آغاز گفت­ وگو- اگر مخاطبی یافت شود یا هم ­سخنی- به همین یک پاسخ بسنده می­کنیم؛

اما هدف از این پرسش چیست؟

هدف­های متعددی را می­توان فهرست کرد؛ اما باز هم به یک هدف اکتفا می­کنیم که:

«اگر نقصی در ما هست، آن را بشناسیم و به رفع آن همت کنیم»؛

چرا؟

چون در این مقطع تاریخی ضرورتی هست که ما را بدین وامی­دارد.

پس با این هدف آغاز کنیم:

ما بر آنیم که خود را بشناسیم و عیب­های خود را بیابیم- البته اگر عیبی برای خود قائل هستیم- و با شناخت درست در پی رفع عیب­هامان برآییم.

از همین جا هم آغاز می­کنیم؛

و من به جای همه اعتراف می­کنم که عیب فراوان داریم و اولینش این که:

1-     ما مردم بی برنامه ­ای هستیم؛ چرا؟

چون:

1-1-          در درازای سده ­های بی­شمار، سرنوشتمان در دست هیرمند سرکش بوده­ است و او ما را به هر جا که خاطرخواه او بوده، می­کشانده و ما نیز بی­ اراده تسلیم او بوده ­ایم. قرن­ها گذشته تا فهمیده ­ایم که می­شود خیزابه ­های سرکش هیرمند را هم رام و هم راهوار کرد؛ این کار را به عرق­ریزان تن و روح و خون دیده و دل کردیم- رام کردن هیرمند را می­گویم- بر آن سمند سرکش(1) دهنه زدیم- سد و بند را می­گویم- (2) ؛ اما سرانجام روزی رسید که دریافتیم که این هم راه حل نهایی و قطعی نیست. نه سدهای آن چنانی(3) توانستند از سرکشی آن جلوگیری کنند و نه بندهای گزی و حصیری که بندبافان ما عمرها بر سر آن گذاشتند(4) و نه سدهای بتونی قرن اخیر- که در حقیقت آب ­بخشند تا سد؛ و کارآیی یکی از آن­­ها، کهک نیز از همان ابتدا مورد تردید بود که بود.

و چنین شد که هیرمند هرچه خواست، در این سال­ها و نیز در این قرن­های پیاپی با ما و زندگی ما کرد و ناگهان نیز- گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده ­بود- روی در نقاب کشید و رفت تا باز کی و چه گونه بازآید.(5) در هر حال، در نبود و بود خویش به ما امکان نداد که او را سر به راه آریم و از برکاتش- چنان که می­سزید- بهره برگیریم.

دیروز که بود، در زندگی ما بسیار دخیل بود اگرچه به ما امکان دخالت نداد؛ و امروز که نیست، بیش از آن روزها که بود، در زندگیمان و در نابود و بودمان دخیل است و در همه­ی لحظه­ هامان جاری.

هرچه بود، این سمند سرکش صاعقه­ وار هرگز به ما امکان برنامه ­ریزی نداد:

بارها گندممان در خاک خشکید در آرزوی آب؛ اما هیرمند مدد نکرد؛

بارها گندممان در سنبله خشکید در آرزوی آب؛ اما هیرمند مدد نکرد؛

بارها گندممان را درو کردیم و روی هم انباشتیم؛ ناگهان هیرمند غرید و توفید و آمد و سود و سرمایه را یک­ جا برد؛

بارها گندممان را تا تمّک و کُرغ بردیم و انباشتیم؛ اما ناگهان هیرمند سرک کشید و سروسامانمان را به هم ریخت؛

بارها همچو کودک سرتق یک­ دنده آن گاه که آرزوی آغوشش را داشتیم، به وقت، نیامد؛

اما بارها نیز آن گاه که نباید، آمد و «هرچه از ما به یک عتاب ببرد».

اگرچه هیچ یک از این نامهربانی­ها از مهرمان به او نکاست؛ هرگز هم نگذاشت در کنارش دمی به راحتی بیندیشیم.

با آن که باز هم از برکت همو زرخیزترین زمین جهان را در اختیار داشتیم، نتوانستیم جز گندم چیزی بکاریم که به کارمان بیاید؛ ناگزیر ملتی تک­ محصولی شدیم و به همین یک محصول نیز تا ابد وابسته؛

نتوانستیم محصول تابستانه بکاریم که تابستان­ها هیرمند پربرکت، برکتش را از ما دریغ می­کرد؛

نتوانستیم محصول بهاره داشته­باشیم که هر بهار، بهارْمستی هامون گُل می­کرد و چموشانه سر در پی کشتزاران می­نهاد و پامالشان می­کرد؛

نتوانستیم درخت بکاریم که قهرهای پنج شش­ ساله ­ی هیرمند جان درختان را می­ستانْد و ما را به اندوهشان می­نشانْد!

ناگزیر ملتی بی­ برنامه بارآمدیم که نمی­توانست برای درازمدت دل به چیزی ببندد که دل ­بستن، اندوه جدایی درپی داشت!

ناگزیر فقط گندم کاشتیم و آن هم تنها به یک سالمان قد داد، اگر داد!

هرگز هوای سال بعد در سر نداشتیم که یقین نداشتیم تا سال بعد هامونی باشد و در بستر خویش باشد و بر روال سال پیش بماند.(6)

ناگزیر ملتی بی­ برنامه بارآمدیم و این بی­ برنامگی تا امروز در خون ما جاری است.

اکنون اگر می­پذیریم که چنینیم و نیازی به تغییر احساس می­کنیم، همتی «تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم»؛

و نیز بسی دقیق و عالمانه که «کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم»؛

و اگر در این راه، سایه­ ی طایر کم ­حوصله کاری نکند»، دست در دست هم بدهیم و «طلب از سایه ­ی میمون همایی بکنیم»؛

موافقید؟

 

 

پی نوشت:

(1)- سمند سرکش هامون از آن رو که «رودی است که نیروی اسبی در آن است و نیروی شتری در آن است و نیروی مرد دلیری در آن است و فرّکیانی همراه آن است» (پورداود، ابراهیم، یشت­ها، ج 2، انتشارات اساطیر، 1377، ص 298).

(2)- هیرمند هلمند← هندمند  هنتومنت هئتومنت = دارای سدّ و بند  هئتو + مند  haetu (اوستایی) = سد و بند وندیداد، به نقل از پورداود، همان، همان جا.

(3)- برای اطلاع از سدهای آن­چنانی ر.ک. احمدی، دکتر حسن، سدهای باستانی سیستان، ناشر: پایگاه میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری شهر سوخته با همکاری اداره ی کل امور فرهنگی، 1385.

(4)- برای آگاهی از این موضوع ر.ک. محمود، محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن 19، ج 7، چاپ چهارم، بی­تا، ص 213.

(5)- البته روزی بازخواهی آمد؛ بی­شک باز خواهی آمد؛ چون «هر سر موی مرا با تو هزاران کار است»! هنوز وعده ­ی ما و دوشیزگان منتظر سوشیانت برجاست و نیک می­دانم که تو خلاف وعده نخواهی کرد.

(6)- برای آگاهی از این موضوع و جابه جایی­های متعدد هیرمند ر.ک. محمود، محمود، همان، ص 218.

ضمنا بسنجید با رودهای دیگر دنیا که جریانی یک ­نواخت و مداوم دارند و تمدن­های بسیار در کرانه­ های ثابتشان رشد کرد و شهرها بنا شد و برای همیشه ماندگار گردید؛ ازجمله رود راین را در نظر بگیریم که 1320 کیلومتر، یعنی تقریبا برابر هیرمند درازا دارد و با سرچشمه گرفتن از کوه­هایآلپاز کشورهایسوئیس،آلمان،فرانسهو هلندعبور می‌کند. در مسیر این رود تقریبا آرام و پربرکت شهرهای بازل، استراسبورگ، کارلسروهه، مانهایم، لودویگزهافن، ویسبادن، کلن، ماینتز، کوبلنز، بن، دوسلدروف، آرنهایم، روتردام و ... بنا شده و قرن­هاست زندگی در نبض هر یک جاری است.

 

 

لینک مستقیم پست
5 دیدگاه
در سیستان
گزارش
4 +

کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و سیستو فیس دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد