رادیو شبکه

این جا زابل

هر که سری در گرو سیستان دارد، وارد شود.

  • هر که سری در گرو سیستان دارد، وارد شود.
کاربران گروه
مدیران گروه

این جا زابل

گروه عمومی گوناگون 2 کاربر 42 پست

ارسالهای این جا زابل

غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/03/29 - 01:16

لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
پین شده
1 +
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/04/1 - 07:35

ضیافت سوم
#این_جا_زابل
#یاد_ایامی_که_در_زابل_...
#قسمت_سی_و_دوم
#چند_ضيافت
#ضیافت_سوم_کاخ_استانداری
#غلام‌رضا_عمراني, 
یک قوچ گوشت و آب‌گوشت را، با شاخ و سم و دم و باقی مخلفاتش در باغچه چال کرده‌ام و شش کبوتر را در ماهی‌تابه سرخ کرده و گذاشته‌ام که به ضیافت کاخ استانداری برسم و حالا پس از آن همه تأکید، می‌فرمایند که فکر مهمان را نکرده‌اند؛ اما خب، پیش از آن که کار به جای باریکش برسد، میان بزرگان توافق می‌شود که در خانه هر چه هست و مهمان هر که هست؛ عین بزرگواری یعنی همین؛ حالا ما دو لقمه کم‌تر بخوریم؛ مهمانی برای شکم که نیست؛ صله‌ی رحم جایگاه دیگری دارد؛ ارزش آدمی در صله‌ی رحم است؛ شکم که هر چه بخورد، باز هم ناممنون است! 
باشد؛ بیار آنچه داری ز مردی و زور! دیرمان شده‌است؛ و خانم خانه هم می‌روند که بیاورند آنچه دارند. باز هم به فاصله‌ی یک کاشت و برداشت برنج منتظر می‌مانیم و بعد، پیش‌دستی‌هایی، البته سه پیش‌دستی برنج، هر یک به اندازه‌ی یک نعلبکی، روی یک سینی بزرگ وارد می‌شود و البته آقای صاحب‌خانه که ناهارشان را قبلا خورده‌اند؛ 
-  زخم معده است دیگر؛ و باید زود دست به کار شد؛ 
... و برای این که مهمانان ناراحت نشوند، دستی تکان خواهند داد و آن‌ها را همراهی خواهندکرد؛ و روشن است که ما که البته نان میل نداریم؛ ایشان نان‌ها را نزد خودشان جمع می‌کنند و فقط محض همراهی از هر بشقاب یک لقمه قاضی درست می‌کنند؛ البته فقط برای این که ما ناراحت نشویم. 
اگر غلط نکنم، درست نصف هر نعلبکی غذا این طوری پر زد و رفت. 
خب دیگر چرا نشسته‌ایم؟ 
-  آخر دارند چای می‌آورند؛ اصلا ناهار بدون چای لطفی ندارد؛ از آن گذشته «خوردن و جَستن» ؟! نه؛ بنشینیم؛ یکی دو کلمه گپ بزنیم؛ لطف کردید آمدید؛ ما هر روز در این خانه شش تا و هفت تا و بلکه بیشتر مهمان داریم؛ مهمان برکت سفره است؛ این سفره‌ی ما به برکت مرتضی علی -همین طور که می‌بینید- روزی چهار پنج بار فقط برای مهمان‌ها پهن می‌شود و جمع می‌شود؛ باور بفرمایید همسرم دیگر نای کار کردن ندارد؛ از بس که مهمان می‌آیند و می‌روند؛ اصلا این زن نیست؛ فرشته است؛ یک دستش گُل است و دست دیگرش گل‌دسته؛ حرف ندارد. می‌داند شتر هر کس را کجا باید بخواباند! این در را که دیدید؟ این را اختصاصا برای مهمان‌های خودی گذاشته‌اند؛ ما روزی چند بار همین در را باز کنیم، خوب است؟ حق سفره را ماهی دو هزار تومان استاندار می‌گیرد؛ مهمانی‌ را ما می‌دهیم؛ بعضی‌ها هم که اصلا ملاحظه نمی‌کنند؛ از شهرستان آمده؛ توقع دارد یک هفته این جا بماند و بخورد و بخوابد؛ تا شکمش پیه نیاورده، حاضر نیست این جا را ترک کند؛ آخر بی‌انصاف، درست است که شنیده‌اید مهمان هدیه‌ی خداست؛ اما مهمان هم باید بداند که وقتی می‌آید، روزیش را باید با خودش بیاورد؛ مگر نمی‌گویند مهمان روزیش را با خودش می‌آورد؟ نه؟ نمی‌گویند؟ پس کجاست؟ ما که چیزی نمی‌بینیم! 
اشاره‌ی چشم و ابروی ما برای برخاستن و خداحافظی کردن کفایت نمی‌کند؛ ادب مهمانی رفتن حکم می‌کند که تا پایان به سخن صاحب‌خانه گوش بدهیم؛ اما مگر سخن ایشان پایانی هم دارد؟ از این شاخ به آن شاخ می‌پرد؛ زمین و آسمان را به هم می‌دوزد و تنها کسی را که تا حالا مهمان نکرده، یکی حضرت خضر بوده است و یکی هم خواجه حافظ شیرازی؛ وگرنه درست که بشماری، همه‌ی این خلق خدا سر همین سفره شکمشان سیر شده است؛ نه یک بار، نه دو بار؛ خیلی بیش از این‌ها؛ بد کردیم؟ نه؛ شما بگو ما بد کردیم؟
دارم فکر می‌کنم که با هر ترفندی هم که برویم، به اتوبوس نخواهیم رسید؛ به دوستم چشم‌غره می‌روم؛ پدرش چنان در بحر سخنان درربار صاحب خانه فرورفته که اصلا فراموش کرده‌است ما راهی دور و دراز در پیش داریم. کی شاخ را خواهدکشید، فقط خداست که می‌داند!
تقریبا چهارپنج ساعت بعد، در اتوبوس زاهدان- تهران از دوستم پرسیدم نظرش درباره‌ی ناهار امروز چیست؛ گفت:
ناهار؟ ناهار هم خوردیم؟ کجا؟ کی؟ فردا به کبوترانم که آب و دانه می‌دهد؟ رسیدیم؟ تهرانیم؟ ها؟ کبوترهام چی شدند؟
کم‌کم گردنش به سمت پنجره خم شد و خوابش برد.
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
4 +
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/04/1 - 07:34

ضیافت سوم
#این_جا_زابل
#یاد_ایامی_که_در_زابل_...
#قسمت_سی_و_یکم
#چند_ضيافت
#ضیافت_سوم_کاخ_استانداری
#غلام‌رضا_عمراني, 
بالأخره پای من و ما به جاهایی می‌خورد که نمی‌بایست؛ چاره‌ای نیست؛ تا خود حصار نرده‌کشی شده‌ی دور استانداری سبزی کاشته‌اند؛ از این در قرار نبوده کسی بگذرد لابد؛ فلسفه‌ی امروز افتتاح آن را نفهمیدم؛ کاخ درست وسط باغ استانداری قرار گرفته؛ ما را از کنار آن گذر می‌دهند؛ 
-  بفرمایید از این طرف؛ 
باریکه‌ای است؛ می‌رویم؛ در انتهای دیوار باغ نرده‌ای است که در کوچکی آن را از باقی محوطه جدا می‌کند؛ در نرده‌ای کوچک را باز می‌کنند و ما به درون می‌رویم؛ آن جا سه اتاقک است؛ یکی مهمان‌خانه‌است گویا؛ چون صدای بانویی از درون آن دیگری  به مردش خطاب می‌کند که ما را به اتاق مهمان‌خانه ببرد؛ گمان کرده‌بودم این سرسرا یا مدخل مهمان خانه‌ای است که در انتظارمان بود؛ اما نه؛ آقای صاحب خانه که همراه پدر دوستم وارد شد، به ما دونفر- که پشت در مانده بودیم- تعارف می‌کند که شما چرا نمی‌آیید؟
داخل رفتیم؛ یعنی داخل کاخ از همین جا راه دارد؟ در جای خالی‌ای که به ما نشان دادند، نشستیم؛ باید این هم جزو تشریفات ورود به کاخ باشد؛ احوال‌پرسی‌های معمول آن دو بزرگ‌تر شاید نیم‌ساعتی به درازا کشید؛ فقط شانس آوردیم من  و دوستم که ساعت نداشتیم وگرنه آی حرص می‌خوردیم!
ساعت داشتیم؛ امسال من یک دستگاه ساعت خریده‌بودم به مبلغ یکصد و بیست ریال؛ فروشنده می‌گفت شکار است؛ قیمت تقریبی ساعت خوب حدود دویست تومان بود؛ ساعت صد و بیست ریالی باید تحفه‌ی غریبی باشد؛ بود؛ واقعا بود؛ زیبایی ظاهریش هم دل از همه می‌برد؛ ناگزیر کمتر استفاده می‌کردم، جایش بیشتر داخل تاقچه بود. امروز هم وقت پر کندن کبوترها ساعت را گذاشته‌بودم کنار و در آن هول و ولای آمدن به ضیافت کاخ استانداری یادم رفت برش دارم؛ همان جا ماند؛ هنوز هم حسرتش پس از پنجاه و چند سال به دلم مانده‌است؛ زیبا بود؛ اگر چه هنوز هم گاهی فکر می‌کنم که وقتی برگردم، آن را از سر تاقچه برخواهم‌داشت.
برای من به اندازه‌ی برآمدن تا فروشدن آفتاب جلوه کرد زمانی که چای ردّ و بدل شد. چای و این همه تشریفات؟! ابتدا قندان‌ها آمد؛ لبالب از قند؛ در برابر هر یک نفر یک قندان و ... آفتابه و لگن هفت هشت دست و شاید هم بیشتر بود. بالأخره ناهار آماده‌است؛ اجازه می‌دهید سفره را بیندازیم؟
سفره؟ همین جا؟ پس کاخ استانداری و مهمانی؟ چه گونه بوده است آن حکایت؟
نیاز به گفتن نبود؛ تشریفات گستردن سفره ساعتی طول کشید؛ کج بود؛ راست شد؛ شمالی جنوبی بود؛ پسند نیفتاد؛ شرقی غربی شد؛ پهن بود؛ باریک شد؛ دوباره پهن شد. 
-  مهمان باید بتواند سر سفره نفسی بکشد؛ نه؟ این طور بهتر است؛ حتما بهتر است!
چندین پارچ آب و ده دوازده لیوان که هر یک باید از یک قطار باز مانده‌باشد؛ یکی از روم، یکی از زنگ؛ هفت رنگ و رنگارنگ!
سبزی خوردن هم برای هر دو نفر یک نعلبکی؛ 
-  میان کلامتان شکر؛ ببخشید که سبزی‌هامان هنوز بسیار کوچک است؛ تازه کاشته‌ایم؛ دیدید که؛ چه‌قدر هم امروز تلف شد؛ همین قدر بیشتر نتوانستیم مهیا کنیم. 
نان هم آوردند؛ برای هر نفر یک کف دست لواش؛ خب در عوض انواع چلو و پلو به اندازه‌ی کافی هست؛ در مهمانی کسی نان نمی‌خورد که؛ این هم خب، تشریفات است دیگر. باید باشد؛ بگذارید باشد. میان نان و غذای اصلی یک قرن فاصله افتاد؛ نیامد؛ عصر دارد سایه‌اش را پهن می‌کند؛ مرد صاحب‌خانه از همین جا داد می‌زند که این‌ها مسافرند؛ زود بجنبید. 
ساعتی طول می‌کشد؛ همسر میزبان- که تا کنون او را ندیده‌ایم- در آستانه‌ی در اتاق مهمان‌خانه ظاهر می‌شود؛ روسری‌اش را چاپارپیچ کرده و کف‌گیر بزرگی در دست دارد؛ با کف‌گیر حرف می‌زند؛ یعنی بیش از زبانش از کف‌گیر استفاده می‌کند؛ آن را بالا و پایین می‌برد و چرخ می‌دهد و از این دست به آن دست می‌دهد و بعد از یک کیلومتر و نیم احوال‌پرسی، می فرماید که:
-  ببخشید اگر امروز ناهارمان اندازه نیست؛ ما فکر مهمان شما را نکرده بودیم! 
به خاطر می‌آورم که مادرم هم اکنون در زابل در همین فاصله‌ی زمانی، سه مجلس آدم را -که از پی هم می‌آمدند- ناهار داده بود و روانه کرده بود.
دنباله‌ی حرف خانم صاحب‌خانه را نمی‌شنوم! این قطار فقط برای دو نفر جا داشته‌است؛ من بیش از ظرفیت مجازم! 
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
1 +
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/04/1 - 07:34

ضیافت سوم
#این_جا_زابل
#یاد_ایامی_که_در_زابل_...
#قسمت_سی_ام
#چند_ضيافت
#ضیافت_سوم_کاخ_استانداری
#غلام‌رضا_عمراني, 
فرمودید تاکسی؟ یعنی من حاضر می‌شوم بعد از آن همه تأکید در حفظ شش هزار و چهارصد و سی و چند ریال پول- که با چند فقره سگک و زیپ و تسمه به جان و جسممان بسته‌است- این جا بیست ریال کرایه بدهم؟!
اصلا حرفش را هم نزنید که از شما می‌رنجم؛ مطمئنم که نخستین مخالف این موضوع، پدر است که سر در پیش انداخته، با گام‌های ریز تند و دارد می‌رود؛ این هم از ایشان؛ می‌ماند فقط آقای قاصدی که قرار است ما را دست‌بسته هم که شده، به مهمانی ببرد؛ ایشان هم که برادر یا پسرعموی صاحب ولیمه هستند- متوجه نبوده‌اند؛ موقع حرکت، لباسشان را عوض کرده‌اند و حالا که نگاه می‌کنند، پولی در بساطشان نیست. دور دوستم را خط بکشید؛ پدرش اختیار همه چیز را دست من داده‌است و حالا اگر من و او همین جا، پیش چشم ایشان چنین خطایی بکنیم، معنایش این نیست که حرفشان باد هوا بوده؟ 
نه؛ چنین بی‌احتیاطی ناشیانه‌ای را  از ما دو نفر توقع نداشته‌باشید. ابدا!
پس برویم؛ بهتر هم هست؛ اصلا بسیاری از بزرگان توصیه کرده‌اند پیش از صرف غذا اندکی راه بروید یا اگر می‌توانید بدوید و اگر دویدن امکان نداشت، هروله کردن که می‌توانید؛ بسیار نافع است. بین خودمان باشد؛ اشتها نیز افزون می‌شود و این یکی از همه بهتر.
از عرق فراوان، موش آب کشیده را می‌مانیم و گرما هم که فقط کنتور ندارد وگرنه به شما می‌گفتم چه قدر می‌تواند آدمی را تا مرز آب‌پز‌شدن در آب داغ ناشی از عرق ببرد.
برای ما دو نفر، کاخ استانداری آن سر زاهدان نیست؛ آن سر دنیاست؛ تا آن جا باید بدویم؛ باشد؛ حرفی نیست؛ اما از آن جا هم در برگشتن باید بدویم؛ اصلا شما فکر می‌کنید امکان‌پذیر باشد آدمی که تا خرخره نوش جان کرده؛ آن هم از ناهار آن چنانی در کاخ استانداری، بتواند با چنان شکمی بدود؟ می‌افتد؛ می‌میرد؛ خفه می‌شود؛ سنکوب می‌کند؛ پس که می‌خواهد کنکور بدهد؟ صد فکر عریض و طویل و عمیق در ذهنم می‌آید و می‌گذرد و هرکدام فقط خطی می‌کشند و می‌گذرند؛ ذهنم سخت خط‌خطی شده‌است. اگر دیر برسیم؛ اگر اتوبوس برخلاف معمول بی ما برود؛ اگر چنین شود؛ اگر چنان شود؛ اعتراض‌ها بر خاطرم می‌گذرد و تا نزدیکی‌های نوک زبانم هم می‌آید؛ اما آن حرف بی کتاب را قورت می‌دهم که مبادا آن دو بزرگ‌تر برگردند و به من گوش بدهند و دو دقیقه دیرتر برسیم. نه؛ حرف نزنیم، سنگین‌تریم.
نگران نباشید؛ همین جاست؛ رسیدیم؛ درِ بزرگِ استانداری گشوده‌است؛ آن دو بزرگوار، دو سه گام از ما پیش‌ترند؛ قاصد چیزی به پدر می‌گوید و داخل می‌شود؛ پدر به ما اشاره می‌کند که دنبالش بیاییم؛ از درِ باز کاخ می‌گذرد؛ چرا؟ حتما مصلحتی در کار است؛ به کوچه می‌رسد؛ با سرعت به چپ می‌پیچد و داخل کوچه می‌شود و ما هم بره‌های دست‌آموز دنبال‌کننده‌ایم و نه بیشتر. مبالغی در جهت عکس آنچه تاکنون آمده‌ایم، می‌پیماییم. دری نرده‌ای در برابر ماست که به زنجیرهای گران و چندین قفل آراسته‌است؛ صدایی از درون می‌آید که همان جا منتظر بمانیم تا کلید بیاورند؛ کلید گم شده‌است؛ کسی صدا می‌زند که آن در را رها کنید؛ پیش‌تر بیائید؛ بالاتر، درِ دیگری هست؛ تشریف بیاورید؛ داخل شوید. 
آن در هم بسته است. نیم ساعت یا بیشتر، به اندازه‌ی قرنی و چیزی کم به درازا می‌کشد؛ چندین دسته کلید می‌آورند؛ کسی و کسانی می‌آیند و می‌روند و دیگری با دسته کلیدی دیگر؛ و باز هم نمی‌شود. 
این ناهار قسمت ما نیست؛ برگردیم؛ 
صدای من است یا دوستم؟ شاید هر دوی ما گفته‌باشیم؛ صاحب خانه- که هنوز او را زیارت نکرده‌ایم- به صدای بلند و معترضانه می گوید:
چرا برگردید؟ مگر منزل غریبه است؟ این همه تدارک دیده‌ایم؛ در که بسته نمی ماند تا همیشه؛ بالأخره باید باز شود. 
کلید دیگری می‌آورند متفاوت؛ زنگ زده است؛ قفل هم زنگ زده است؛ نفت می‌آورند؛ در قفل زنگ‌زده می‌ریزند؛ می‌گویند دیگر کار تمام است؛ اصلا شما نمی‌دانید نفت چه می‌کند؛ معجزه است این نفت! بالأخره قفل به مشقتی باز می‌شود؛ یک لنگه‌ی در را می‌گشایند؛ انگار هرگز تا امروز باز نشده است؛ غیژژژژ! روغن کاری لازم دارد؛ باز هم صدایی ناهنجارتر برمی‌آورد؛ قروچ! ولی دیگر جلوتر نمی‌رود؛ در یک چهارم اول گیر کرده‌است؛ به سختی از لای نیمه‌ی یک لنگه‌ی باز شده وارد می‌شویم. 
-  مراقب باشید؛ این باغچه را تازه آب داده‌ایم؛ دقت کنید؛ زیر پایتان بادمجان نهال گردان کرده‌ایم؛ گناه دارد؛ گوجه را لگد نکنید؛ کردید که؛ سبزی ها، سبزی خوردن تازه نیش زده؛ مراقب باشید؛ پایتان وسط باغچه نرود؛ 
می رود؛ جای دیگر ی نیست؛  
صاحب سفره می‌رسد؛ با پدر حال و احوالی و شش‌دانگ حواسش کاملا به باغچه است:
-  از این طرف؛ تازه آب بسته‌ایم به سبزی‌ها؛ مراقب باشید؛ آخ این دو سه نهال گوجه فرنگی شکست؛ حیف شد؛ بقیه را ؛ بپا؛ گفتم که؛ نگفتم؟!
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
1 +
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/04/1 - 07:33

ضیافت سوم
#این_جا_زابل
#یاد_ایامی_که_در_زابل_...
#قسمت_بیست_و_نهم
#چند_ضيافت
#ضیافت_سوم_کاخ_استانداری
#غلام‌رضا_عمراني, 
پاک گیج شده‌ام؛ دلم هزار راه می‌رود جز آن یک راهی که منظور ایشان هست؛ کم آورده‌ام. دوستم به دادم می‌رسد؛ در درگاه که ظاهر می‌شود؛ پدرش می‌توپد که: 
اونا سفره انداخته‌اند و شما هنوز آماده نیستید؟ مگر نگفتم؟
دوستم هاج و واج نگاه می‌کند و می‌گوید:
نه؛ نگفتید؛ کجا؟ خیر است!
می‌گوید؛ و با بی‌حوصلگی می‌گوید:
خب نگفتم که نگفتم؛ الآن می‌گویم؛ به افتخار شما جشن گرفته‌اند و مهمانی می‌دهند؛ آن وقت شما بی خیال این جا نشسته باشید و انگار نه انگار؟!
دوستم خسته و کلافه و عصبی می‌پرسد:
خب؛ کجا؟
پدر بی‌حوصله پاسخ می‌دهد:
استانداری دیگه؛ پس کجا می‌خواستی باشه؟
ده دقیقه‌ای به درازا می‌کشد تا پدر و پسر حرف همدیگر را درک کنند و به فهم مشترک برسند؛ وقتی هم که می‌فهمند، دوستم با ناراحتی تمام و با صدای بلند می‌گوید که:
اوووو...وه! حالا ایشان هم همین امروز دُنگش گرفته که ما فرصت سرخاراندن نداریم؟ نمی‌شد یک روز دیگر چنین لطفی می‌کرد؟ نمی‌شود از خیرش بگذریم؟
پدر می‌گوید: 
راه ندارد؛ 
و ناگهان برمی‌گردد؛ نگاه می‌کند و می‌گوید:
آ  آ  آ؛ این هم خودش؛ از آن سر شهر کوبیده سر ظهر تا این جا عرق‌ریزان و پیاده آمده و حالا شما دارید ناز می‌کنید؟
کنار می‌رود؛ آقایی میانه‌سال با زیرشلواری و جلیقه و ریشی چار پنج روزه در برابرمان نمایان می‌شود و خطاب به همه می‌گوید:
بفرمایید؛ سفره انداخته‌اند؛ دیر می‌شود؛ من با شما هم‌پا می‌روم.
آه از نهاد من و دوستم برمی‌آید؛ شش تا کبوتر سرخ‌شده در روغن حیوانی؛ دوسه ساعت وقت جمع ‌و جور کردن پیش از سفر، خیالِ راحت، همه و همه پرید و رفت. احسان و اکرام و اطعام از این بهتر نمی‌شود؛ عین فرودادن خار شتری!
نق زدیم؛ بماند که حتی غر هم زدیم؛ حتی اخم و تخم هم کردیم؛ کشتیارش شدیم که نرویم؛ اما بالأخره آداب معاشرت و مرگ‌و زند و رفت‌وآمد که این حرف‌ها را برنمی‌دارد؛ فامیل دور مادر دوست من است و امروز هوس کرده در کاخ استانداری ولیمه بدهد و اگر مادر نیست، پدر و بچه که هستند.
فکر بکری به خاطرم می‌رسد؛ کارساز است؛ باید کاری کرد که پدر تنها برود؛ به دوستم می‌گویم بگوید که مهمان دارد و نمی‌تواند مهمانش را تنها بگذارد.
قاصد محکم و مطمئن- آن چنان که فقط از یک قلب مطمئن ساخته‌است- بی آن که کش و قوس برود- می‌گوید:
خیالی نیست؛ ده تا مهمان هم که داشته‌باشید، داشته‌باشید؛ سفارش کرده‌اند با خودم بیاورم؛ مشکلی نیست؛ تدارک دیده‌اند.
گویا راه دیگری نمانده؛ باید رفت؛ و چه حسرتی!
خون دوستم به جوش آمده؛ می‌دانم؛ اما شکار شده‌ایم؛ راه دیگری نداریم؛ نمی‌خواهم میان دوستم و پدرش، این دم آخر شکراب شود؛ از آن پاسبا‌ن‌های یک کلام و یک دنده است که نمی‌شود بالای حرفش نقطه گذاشت؛ حرف زدن پیشکش! 
راه می‌افتیم؛ راه دیگری برایمان نگذاشته‌اند؛ پیش از حرکت، یکی توی سر خودم می‌زنم و یکی توی سر ساک و چمدان و مهم‌تر از همه کمربندی است که پدر دوستم ناگزیرم کرده بروم بخرم که زیپ داشته‌باشد و کیف هم داشته‌باشد و چند تا سگک مطمئن محکم هم داشته‌باشد؛ یعنی همان همیان عهد قدیم؛ و پول‌هایم را، پول هر دو نفرمان را- که عبارت است از شش هزار و چهارصد و سی و چند ریال در آن بچپانم و به پسرش چندان اعتماد نکنم؛ مبادا؛ مبادا؛ که قدر پول را نمی‌داند؛ و جز چند ریال پول نقد چیزی در جیبمان نگذاریم و آهسته بیاییم و آهسته برویم و توجه کسی را جلب نکنیم و در مسافرخانه مراقب پولمان باشیم و از اتوبوس جا نمانیم و در خیابان‌های شلوغ دست هم را  رها نکنیم و ... الخ.
-  همه چیز آماده است؛ اجازه هست ببریم به قسمت بار گاراژ تحویل بدهیم و خیالمان تخت؟
-  نه؛ دیر می‌شود؛ سفره انداخته‌اند؛ وقت هست؛ تازه کی تا حالا اتوبوس سروقت حرکت کرده که حالا بکند و کی تا حالا کسی شنیده که مسافری را جا بگذارد؟
کاخ استانداری- که ضیافت ناهار در آن برپاست و ما بدان دعوت شده‌ایم، آخرین ساختمان آن روز در خیابان اصلی شهر است و این جا که ما ایستادیم، آخرین خانه در جهت مخالف آن و با یک انحراف عمودی- افقی که آن را هم به این بیفزایید و ببینید کجا باید رفت؛ چه گونه باید رفت و با چه وسیله‌ای باید رفت.
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
1 +
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/04/1 - 07:32

ضیافت سوم
#این_جا_زابل
#یاد_ایامی_که_در_زابل_...
#قسمت_بیست_و_هشتم
#چند_ضيافت
#ضیافت_سوم_کاخ_استانداری
#غلام‌رضا_عمراني, 
غرق در خواندنم؛ یک ماهی می‌شود که امتحانات نهایی مرا از تک و تا و از دل و دماغ انداخته و اجازه‌ی خواندن یک قصه هم نداده؛ چه رسد به کتاب. چه بوی خوشی از این دیگ برمی‌خیزد؛ خانه را عطرآگین کرده‌است و امروز ظهر می‌توانم به پدر دوستم ثابت کنم که فرزندش را دست آدمی کاری و لایق سپرده و خیالش تخت باشد که همه چیز به کنار، حتی آشپزیش هم ورد زبان‌هاست؛ و کجاست باقی این داستان و ... آه، عجب؛ این چه بویی است دیگر؛ از خانه‌ی همسایه است لابد؛ و دلم دارد مالش می‌رود برای آن آب‌گوشت دبشی که ...؛ 
چرا همسایه به فکر دیگش نیست؟ لابد بار گذاشته و رفته ددر؛ عجب مردم بی‌فکری هستند؛ گوشت به این گرانی و ... و ...؛ یک آن سرم را بالا می‌گیرم؛ دود؛ دود؛ وای که چه بر سرم آمد؛ تمام گوشت دارد می‌سوزد؛ بوی تندی فضای اتاق را پرکرده!
باسرعت خودم را به دیگ می‌رسانم و بر زمین می‌گذارمش؛ گوشت تبدیل به زغال شده و تنها یک لایه‌ی نازک بالایی آن باقی مانده؛ خودم را از تک و تا نمی‌اندازم و برای این که لایه‌ی رویی باقی‌مانده‌ی گوشت را نجات دهم، قرقی‌وار می‌پرم و یک پارچ بزرگ آب دم دست را، نه؛ شما بگویید یک خمره آب را روانه‌ی دیگ می‌کنم؛ چلیس ...؛ و دود؛ و بخار؛ و ... خب؛ حالا ببینیم چه پیش آمده؛ بر خودم مسلط می‌شوم و قاشقی برمی‌دارم اندکی از آب دیگ را می‌چشم؛ تلخ؛ تلخ؛ عینهو زهرمار؛ ظهر نزدیک است؛ پس کجایند این پسر و پدر؟ و البته ای کاش نیایند؛ دیرتر بیایند تا ... ؛ در اتاق دور خودم می‌چرخم؛ یک سفره قندان پر از قند و خاکه شکر؛ آی، چه خوب و به‌موقع؛ به دادم رسید! این درست همان چیزی است که دنبالش می‌گشتم؛ تلخی غذا را حتما علاج خواهدکرد؛ قندها را که نشمرده‌اند؛ کسی چه می‌داند! بی گفت و گو تمام سفره‌ی قندان را، با قندهای نشکسته و خاکه‌قند و ... درون دیگ سرازیر می‌کنم و ... چه معجونی! چه معجونی! تندِ شیرینِ تلخِ شور شنیده‌اید؟ چشیده‌اید؟ در دکان هیچ عطاری یافت نمی‌شود! من نخستین کاشفِ این مزه‌ام!
همین مانده که زنگ در به صدا بیاید؛ که می‌آید. خدا نکند پدر باشد؛ با پسر یک سال است کنار آمده‌ام این بار هم خواهم‌آمد؛ خوش‌بختانه دوستم تنهاست؛ وارد که می‌شود، وخامت اوضاع را تشخیص می‌دهد؛ نگرانی ندارد؛ من که گفتم؛ سه جفت کبوتر را این جا بگذاریم و برویم، خودبه خود می‌میرند؛ نگران نباش؛ و تا من به خود بجنبم، کار تمام است؛ شش تا کبوتر چاق و چله برای پرکندن آماده است؛ غذا را می‌آورم بیرون، غذا را که نه؛ قوچ را؛ تمامی قوچ را؛ از شاخ تا شْکالَک ، در حیاط داخل باغچه؛ گودال کوچکی حفر می‌کنم و کار تمام است؛ تمامی گوشت اهدایی حاج آقای پاک‌اعتقاد درست‌کارِ ملای کم‌سخن بی‌آزار دین‌مدار را که به بهای یک نره‌قوچ ستانده‌ام، تحویل خاک می‌دهم؛ تمام آنچه شش‌هفت ماه لنگش بودیم و نبود!
دوتایی می‌نشینیم به پرکندن کبوتران و دعا می‌کنیم پدر اندکی دیرتر بیاید؛ می‌گویم فقط سرخشان می‌کنیم؛ یکی یکی شروع می‌کنم که دیرمان نشود؛ یک کبوتر آماده است؛ روغن را سرازیر می‌کنم و دومی و سومی و ... در می‌زنند؛ خب، بیاید؛ ناهار آماده‌است؛ حتی این دوسه تای دیگر را هم اگر برای شامشان بگذارد، بگذارد؛ فعلا سرخ بکنیم؛ در می‌زنند؛ به دوستم نگاه می‌کنم؛ می‌گویم چرا در را باز نمی‌کنی؟ می‌گوید که پدر کلید دارد و لازم نیست در بزند؛ بار دیگر که در می‌زنند، خودم می‌روم؛ پدر دوستم در آستانه ایستاده و بااخم- آن سان که عادت دیرینه‌ی اوست- می‌گوید که مگر دست ما توی حنا گیر کرده؟ پس چرا راه نمی‌افتیم؟ دیرمان می‌شود. می‌گویم: 
تازه ناهار را حاضر کرده‌ایم؛ منتظر شما بودیم؛ تا ساعت سه هنوز وقت هست؛ می‌رویم. 
بروبر نگاه می‌کند که ساعت سه چی؟ گفتم تا برویم و برگردیم، ساعت چهار می‌شود؛ برویم؛ راه بیفتید.
نمی‌دانم؛ نمی‌توانم بفهمم چه می‌گوید؛ اصلا از اول هم من و ایشان زبانمان از هم جدا بوده و شاید هیچ نمی‌دانسته‌ایم که آن دیگری چه می‌گوید؛ الآن هم که این شلوغی و عجله و ...؛ زل زده‌ام که می‌گوید: 
پس چرا راه نمی‌افتید؟ و من آرام می‌گویم:
بفرمایید وقت هست؛ ناهار را بخوریم؛ بعد خواهیم رفت. 
این بار نوبت اوست که هاج و واج نگاهم کند که ناهار چی؟ دیر می‌شود؛ غذا کشیده‌اند؛ گفته‌اند آب دستتان هست، نخورید؛ زودتر بیایید. 
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
1 +
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/04/1 - 07:32

ضیافت سوم
#این_جا_زابل
#یاد_ایامی_که_در_زابل_...
#قسمت_بیست_و_هفتم
#چند_ضيافت
#ضیافت_سوم_کاخ_استانداری
#غلام‌رضا_عمراني, 
دوستم می‌گوید که امروز زیاد خسته شده‌ام و زحمت کشیده‌ام و خانه‌شان هم که بزرگ و درندشت، خالی خالی است و ما هم که داریم با هم به سفر سرنوشت می‌رویم؛ پس چه طور است امروز با هم باشیم و تدارک فردا را ببینیم؛ دو بلیت اتوبوس زاهدان- تهران در جیب بغلم هست و گاهی نگاهی که مبادا گم و گور شود. دوستم اصرار دارد که از همین الآن تا فردا موقع رفتن مهمان او باشم. نگران سه جفت کبوتری است که در خانه خواهند ماند و مادرش هم که دست کم تا یک ماه دیگر نخواهدآمد و پدر هم این روزها در سفر است و شاید فردا بیاید؛ و اگر نیاید؛ برای خوراک کبوترها نگران است و ناگهان به صرافت این می‌افتد که  چه طور است امشب و فردا شام و ناهارمان را اعیانی بگیریم؛ فکر کبوترها را که می‌کنم، می‌بینم دلم رضا نمی‌دهد. وعده می‌دهم که فردا، صبح زود خواهم آمد و فکری خواهیم‌کرد. شش‌دانگ حواسم معطوف این کبوترهای بی‌پناه می‌شود که با رفتن ما چه بر سرشان خواهدآمد؛ نه پر پریدن دارند و نه دلِ ماندن؛ گربه‌ها هم که چنگ و چنگال نشان می‌دهند. تمام شب فکر می‌کنم و عقلم به جایی قد نمی‌دهد. خنکای صبح در خانه‌ی ایشانم تا ساک و چمدانمان را آماده کنیم؛ مژده می‌دهد که پدرش امروز این جاست؛ اما از او انتظار نمی‌رود که به کبوترها آب و دانه بدهد؛ و ... «اصلا بگذار تا خلاصشان کنم». 
می‌پرسم: پدر الآن کجاست؟ 
می‌گوید: تا ظهر برمی‌گردد؛
می‌گویم: پس ناهار مهمان من؛
... و پیش از آن که فرصت تصمیم تازه‌ای به او بدهم، یک راست از انتهایی‌ترین خانه‌ی انتهایی‌ترین خیابانِ انتهای شهر زاهدان خودم را به‌سرعت برق و باد می‌رسانم به مغازه‌ی قصابی ملای کم‌سخن بی‌آزار درست‌کارِ دین‌مدار پاک‌اعتقاد؛ و نمی‌دانم این بار در ناصیه‌ام چه می‌بینند که از آن سوی صف مرا فرامی‌خوانند و چند تکه پرده و چربی و سرکاردی و آت و آشغال گوشت و دست آخر هم دو تکه که ای ...؛ می‌اندازند داخل یک پله‌ی ترازو و بدون این که وزن کنند، در کاغذ باطله‌ی مشق مدرسه می‌پیچند و دودستی به من تعارف می‌کنند. فرصت سپاس‌گزاری تشریفاتی نیست؛ ساعت سه بعداز ظهر امروز عازم تهرانیم و تا آن ساعت باید هزار کار ناکرده راست و ریس شود. یک و دو و سه؛ و اکنون مقابلِ درِ آخرین خانه‌ی آخرین خیابان زاهدان ایستاده‌ام با غنیمتی آن چنانی و بادی در غبغب و ...؛ دوستم را برای خریدهای ضروریِ راه سفر می‌فرستم؛ کم‌کاری نیست؛ آب‌گوشتی بسازم که امروز دوستم و پدرش انگشت‌هایشان را بخورند؛ تمام مقدمات و مقارنات آماده است و دیگ را بار می‌گذارم و زرده‌چوبه‌ای و فلفلی و نمکی و دیگر یادم نیست چه؛ هر چه هست، لابد برای همین روز است و همین آب‌گوشت است وگرنه در این تاقچه نمی‌گذاشتند؛ شما باشید، غیر از این فکر می‌کنید؟ نه؛ حتما نه؛ 
تا یک غُل بخورد، اندکی درس و ... نه؛ حالا این روزنامه‌ی کهنه این جا چه می‌کند و بگذار ببینمش؛ و عجب داستانی؛ پر از جاذبه و کشش؛ و خب، بقیه‌اش؟ در شماره‌ی دیگری است و نمی‌شود از آن گذشت؛ باید باقی ماجرا نیز همین جاها، لابه لای همین روزنامه‌های کهنه باشد؛ شاید زیر این فرش؛ شاید روی آن صندلی؛ این پدر و پسر که اهل روزنامه نیستند؛ پس ...؟ حالا بماند؛ بقیه‌ی داستان کجاست؟ عاقبت جوینده یابنده است؛ نگفتم؟
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
1 +
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/04/1 - 07:31

ضیافت سوم
#این_جا_زابل
#یاد_ایامی_که_در_زابل_...
#قسمت_بیست_و_ششم
#چند_ضيافت
#ضیافت_سوم_کاخ_استانداری
#غلام‌رضا_عمراني, 
گوشت را که نمی‌توانیم بگیریم و در ازای بستانکاری از زاهدان به زابل بفرستیم؛ از آن گذشته گیرم که فرستادیم؛ چه‌گونه‌اش هم بماند؛ اصلا به نظرتان خنده‌دار نیست؟ نه؛ واقعا خنده‌دار نیست؟ درست مثل این که مسیر هیرمند را وارونه کنیم؛ تا زاهدان زاهدان شده، از آب بگیر تا آدمش را ما تأمین کرده‌ایم؛ آن وقت حالا گوشت را، آن هم مثلا روزی نیم‌کیلو- بیشتر که نخواهدداد- تحفه به زابل بفرستیم؟ 
امروز بروم و در این بیندیشم؛ رفتم و در این اندیشیدم و دریافتم که راه دیگری ندارم؛ یعنی من خودم تنهایی به این نتیجه نرسیدم؛ من و برادرم و پدر آقای شیخ‌نژاد عقل‌هایمان را روی هم ریختیم و دیدیم بعله، به قول ما مردم سیستان:
 mâl e rafta ra dendo: vâ-m-y-âra! 
پس باشد؛ چنین باشد؛ بالأخره بوی آب‌گوشتی که در این خانه خواهدپیچید. درس خواندن پای چراغ والوری که رویش دیگ آب‌گوشت بار گذاشته‌باشند، آخر خوشی است. امتحان کنید؛ من ضامن که درس تا مغز استخوانتان نفوذ کند؛ اصلا شک نکنید.
فردا پیش از مدرسه رفتم گوشت اهدایی حاج آقای پاک‌اعتقاد درست‌کارِ ملای کم‌سخن بی‌آزار دین‌مدار را دریافت کنم که ایشان با مبالغی اخم و تخم- که اصلا هم با آن ریش صدفی براق نورانی سنخیت نداشت- فرمودند که آیا من صف خریداران را نمی‌بینم؟ و آیا در چنین بحبوحه‌ای نباید اول جواب مشتری‌های همیشگی‌ام را بدهم؟ و این که این آبرو را نزد مشتریان مفت که به دست نیاورده‌ام؛ پدر خودم را سوزانده‌ام؛ شوخی نیست؛ مردم بی‌خود و بی جهت به کسی اعتبار نمی‌دهند. به‌موقع گوشتشان را تقدیم کرده‌ام و در خدمتشان بوده‌ام؛ شما هم صبر کنید؛ مشتری‌هایم که رفتند، حتما.
نه؛ باز هم مدرسه‌ام دیر شد؛ «به تمنای گوشت مردن به» که گره بر ابرو زدن آتشی بزرگوار را دیدن. اگرچه ظاهرا نیمچه اعتباری که در خدمت ایشان دارم، مانع از بروز آن گونه‌ی رفتاری می‌شود که در برابر دیگران دارند. باشد امروز را هم سنگ بر شکم می‌بندیم. ای شکم خیره به نانی بساز؛ حالا امشب را هم بی آب‌گوشت سرکن. باشد؟ فردا چو بهار آید ...، ببخشید؛ شما ببخشید؛ اشتباه می‌شود دیگر! فردا که گوشت بیاید.
فردا هم همین بساط است:
-  باز هم که پسر جان؛ همین اول وقت آمدی؛ مگر بنشینی کارم که تمام شد، بعدا.
این بعدا زمان ندارد؛ از این جا تا ابدیت است؛ فقط باز هم حاجی پاک‌اعتقاد درست‌کارِ ملا عقل مرا می‌پیچاند و بس؛ «به تمنای گوشت مردن به»؛ چه بد شد؛ این را که پیش‌تر گفته‌بودم! نه؟ 
برویم. فقط بروم جایی پیدا کنم و این عقلم را آب بکشم که دیگر ...؛ دیگر چه؟ نکند می‌خواهی بگویی این همه زیر سر من بوده؟! نه؛ شما که از ابتدای امر در جریان بودید.
خرداد به پایان می‌رسد؛ تیر آمد و گوشت هم نیامد؛ خب؛ باشد؛ من می‌روم تهران؛ یک تک پا کنکور می‌دهم و قبول نمی‌شوم؛ برمی‌گردم همین دور و اطراف می‌روم سپاه دانش؛ لباس فرم که گرفتم، یک روز می‌پوشم و می‌آیم همین جا، جلو مغازه‌ی این ... ؛ مگر جرئت دارد طلبم را ندهد؟! از خجالتش درمی‌آیم؛ خواهید دید. حالیش خواهم کرد که هر یک من ماست چند من کره دارد؛ با آن لباس حتما حالیش خواهم‌کرد؛ بگذار آن لباس را بپوشم. آن روز که بیاید، این آدم باید کفاره‌ی این رفتار ناهنجارش را پس بدهد؛ من می‌دانم و ...! از همین حرف‌ها که آدم‌ها در غربت زیاد می‌گویند و نیز در بازار مسگرها!
پس بماند؛ برمی‌گردیم.
امتحانات نهایی خرداد به پایان رسیده؛ این روزها نتوانسته‌ام سری به حضرت ایشان بزنم؛ باشد؛ دیپلم که بگیرم، یک زینه بالاتر می‌ایستم؛ خواهم رفت و به مرگ خواهم گرفت تا به تب راضی شود. 
تیر ماه آن سال گرما بیداد می‌کند. یک ماهی می‌شود که در رفت‌وآمدم میان زابل و زاهدان تا مدارکم را برای کنکور آماده کنم و پست کنم به تهران؛ با دوست هم‌کلاس همراهم، قرار گذاشته‌ام هر جا که باشیم، تمام این روزها تا غروب آفتاب، دونفری برای آزمون کنکور درس بخوانیم و شاخ غول بشکنیم و فیل هوا بکنیم. امروز آمده‌ام زاهدان تا مدارکم را به پست تحویل دهم. دلم نمی‌خواهد از راهی که دیگران رفته‌اند، بروم؛ دست کم بگذار یک بار هم که شده، نوآوری به خرج بدهم؛ جایی و نمی‌دانم کجا، عنوان «کوی دانشگاه» به چشمم یا شاید هم به گوشم خورده‌است؛ می‌گویم همین است؛ باقی هر جا فرستاده‌اند، فرستاده‌اند؛ من حکماً مدارکم را همین جا می‌فرستم؛ از طرفی تنها هم که نیستم؛ ضامن بهشت و دوزخ دوستم نیز هستم؛ پدرش این طور خواسته‌است؛ نمی‌دانم چه ماهی به پیشانی‌ام دیده که این طور خواسته‌است؛ دو تا پاکت زرد بزرگ می‌خرم و درشت درشت رویشان می‌نویسم: تهران، «کوی دانشگاه»؛ همین دیگر؛ و تحویل مأمور پست می‌دهم و خیالم تخت است که مدارکمان یک‌راست می‌رود به همان جایی که باید.
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
1 +
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/04/1 - 07:30

ضیافت سوم
#این_جا_زابل
#یاد_ایامی_که_در_زابل_...
#قسمت_بیست_و_پنجم
#چند_ضيافت
#ضیافت_سوم_کاخ_استانداری
#غلام‌رضا_عمراني, 
هیچ؛ کاش یک آن نظر بر جمال مبارک می‌انداختم و رودررو می‌فرمودند دقیقا وعده‌مان کی باشد؛ اما چه طور است به این خانم محترم بگویم بزرگ‌تری کند و ...؛ موافقی؟ می‌بینی که هنوز در هشتی ایستاده‌ است. نگران است؛ نه؟ اصلا این خیالات بر باد است؛ این خانم چه می‌تواند؟ چنان بزرگواری سخن این خانم را- هر که باشد و با او هر نسبتی داشته‌باشد- می‌خواند؟ از کجا که فردا همین شکایت بردن نزد این خانم به زیان من نشود و حاجی بی‌آزار درست‌کارِ دین‌مدار از همین گلایه هم برنجد که چرا کار به این و آن کشیده‌است؛ البته که احتیاط شرط عقل است؛ مبادا دست از پا خطا کنم.
کثیرالاضلاع نامنتظمی را درنظر بیاورید؛ قطرهایش را مشخص کنید؛ حالا همین طور الاّبختی همه‌ی قطرها را به هم وصل کنید. وسط آن هم یک نقطه بگذارید. بعد از خودتان بپرسید که این نقشه یعنی چه؛ تا من بگویم این نقشه‌ایست که من هر روز باید با قلم دو پای پیاده‌ام رسم کنم. از نقطه‌ی وسط- که دبیرستان 15 بهمن است روبه‌روی داروخانه‌ی ملک- تا هریک از قصابی‌ها و دولت‌سراها و حجره‌های حاجی بی‌آزار کم‌سخن بی‌آزار درست‌کارِ دین‌مدار ملای درست‌کارِ دین‌مدار پاک ...؛ نظم و ترتیب صفت‌هایش هم یادم رفت. باشد؛ شما که می‌دانید من چه می‌گویم. این مسیر را اگر نه هر روز، یک روز در میان می‌بایست طی کنم و در پایان این دویدن و دویدن و دیررسیدن و برای برادر چشم‌به راهم دفتر نخریدن، خسته اما امیدوار برگردم به خانه و تفسیر کنم نگاه امروز ایشان را که یعنی: 
بچه؛ دست بردار و برو پی کارت؛
فردا بیا پولت را بگیر؛
هر چه نکرده‌ای بکن؛ 
چه قدر تو سمجی بچه؛
با من سرشاخ نشو؛
پسرم؛ چرا ناراحتی؟ همین فردا به امید خدا؛
دیگه نبینمت این دور و ورا!
سی تای تو را خورده‌ام و پولشان را هم روش!
آخ؛ آخ؛ تو هنوز پولت را نگرفته‌ای؟ ببخشید؛ چشم!
هنر یعنی همین؛ همین که هر نگاهت بتواند این همه معنا را در خود داشته‌باشد؛ بگذار مخاطب برداشت خودش را بکند؛ تفسیر از او. 
هی هی هی؛ آخر خودمانیم؛ قوچ زبان‌بسته که سهل‌ است؛ کسی دزد دست چنین شاه‌دزدی می‌دهد که به دوستاق‌خانه ببرد؟!
اسفند تمام شد؛ به دیدار خانواده برویم؛ شاید تا چند سال دیگر این آخرین دیدار از زابل باشد؛ می‌دانم پایم که به زابل برسد، پدر گلایه خواهد کرد که چرا نتوانسته‌ام این بستان‌کاری روشن‌تر از روز را وصول کنم و حالا به جای دستی پر، دهانی پر از خبر آورده‌ام که چنین و چنان ...؛ دست از پا درازتر. دریغ از یک روی خوش؛ آخر تو همان جا باشی؛ کلاس دوازده هم باشی؛ بچه و این قدر بی‌زبان؟! و اگر که به جای من هر یک از بچه‌های محل بود، الاّ و باللاّ که غوغا کرد‌بود؛ خود حاجی را اسکناس کرده‌بود و قورت داده‌بود و یک پاتیل آب هم رویش سرکشیده‌بود!  
راست می‌گفت؛ حق داشت؛ اما بخشی از راست را نگفت که خودش ما را این طور خواسته بود؛ درست مثل خودش؛ مثل کف دست؛ نه گذاشت اهل بد و رد شویم و نه اهل بدو وادو و نه زد و بند. اما پسرم، وصول بستان‌کاری که فوت و فن نمی‌خواهد؛ می‌روی؛ پول را می‌گیری؛ می‌شماری و ... همین دیگر؛ راست می‌گفت؛ این بار تا کنکور دانشگاه سه چهار ماهی فرصت دارم؛ می‌روم؛ پول را می‌گیرم؛ می‌شمارم و ... همین دیگر؛ باشد.
باقی‌مانده‌ی فروردین و تمامی اردی بهشت را روی همان کثیرالاضلاع نامنتظمی که شما زحمتش را کشیده‌اید، می‌روم و می‌آیم- شما بخوانید می‌دوم- و خرداد که می‌شود، حاجی که یک روز صبح سرحال و بانشاط است و از پی‌گیری من به شگفت آمده، پیشنهاد خوبی می‌دهد؛ آخر پول نقد که این روزها کیمیاست و کسی در جیبش آه ندارد که با ناله سودا کند و همه‌ی جیب‌ها کارتنک بسته و ... توی دست و بال شاه و وزیرش هم این روزها پول نقد یافت نمی‌شود؛ چه رسد به ما و ... بیا و به جای طلبت گوشت ببر. همین؛ از این بهتر؟
بین خودمان بماند؛ اگر این بار هم در و دکان دیگری برای دغل‌بازی و فریب‌کاری باز نکرده‌باشد، به درک اسفل‌السافلین؛ می‌ارزد؛ این همان یک مو از خرس است؛ درست گفتم؟
یک حساب سرانگشتی بکنید؛ یک قوچ پرواری را هم درنظر بگیرید؛ من و برادرم از امروز شروع کنیم به خوردن اعضا و اندام آن؛ اول از کله و پاچه و همین طور بیایید تا گردن و ... اووو...وه! چه شود!
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
1 +
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/04/1 - 07:30

ضیافت سوم
#این_جا_زابل
#یاد_ایامی_که_در_زابل_...
#قسمت_بیست_و_چهارم
#چند_ضيافت
#ضیافت_سوم_کاخ_استانداری
#غلام‌رضا_عمراني, 
خیلی خوب؛ اگر این طور است، بگذریم و ...؛ وای بر من! این خروس نابه‌هنگام دیگر چرا می‌خواند؟ هنوز که نماز را ... از چاوشان نیامده بانگی؛ اما نه؛ مثل این که جدی است؛ زنگ مدرسه‌ای است در همین حوالی؛ و وای اگر چنین باشد! حالا این فاصله‌ی کبری را چه گونه می‌بایست از انتهای غربی شهر تا مدرسه بپیمایم؟ پس کلاس ما هم شروع شده‌است؛ باشد؛ جهنم؛ بالأخره شب‌هنگام که حاجی به خانه برخواهدگشت.
خب؛ کافی است؛ بیش از این نمی‌خواهم شما را با شرح دویدنم از این سوی شهر تا آن سوی دیگرش، دبیرستان پانزده بهمن خسته کنم. شما که خودتان اهل بخیه- ببخشید- اهل مدرسه هستید و نیک می‌دانید که اکنون آتشی، معاون محترم مدرسه بر آن آستان ملک‌پاسبان ایستاده و کافی است کسی پس از زنگ بیاید و اندکی از شعله‌اش به آن دیرکرده بگیرد.
این صحنه‌ها نیاز به توضیح ندارد؛ آن هم برای فرهیخته‌ای مثل شما؛ پس بگذریم؛ راستی پیش از آن که بگذریم، شما حاضرید امروز بعد از تعطیل مدرسه هم با من یک تک پا تا دولت‌سرای این آدم جوان‌مرد ملای کم‌سخن بی‌آزار درست‌کارِ دین‌مدار پاک‌اعتقاد بیایید تا شاید به دیدن شما ...؟ حاضرید؟ 
خب؛ باشد؛ با هم خواهیم رفت؛ رسیدیم؛ غروب‌های اسفند سخت دل‌گیر است؛ زود بساط روشنایی را برمی‌چینند و سفره‌ی تاریک و سرد شب را می‌گسترانند؛ حالا من البته باید از شما عذر بخواهم که تا این جا کشاندمتان؛ اما رسیدیم؛ این جا را نگاه کنید؛ نکند شما هم مثل من فکر می‌کنید این جا دیگر آخر دنیاست- ببخشید- آخر زاهدان است؛ نه؛ از این جا چهره‌ی دیگری از زاهدان آغاز می‌شود؛ چهره‌ای که تا همین امروز ظهر من هم ندیده‌بودم؛ بعد از این پل؛ این رودخانه‌ی خشک فصلی بیهوده زباله‌دانی نشده‌است؛ خوب نگاه کنید؛ این جا کوچه‌ای هست که البته پشت این توده‌ی زباله و کود حیوانی قرار گرفته و نشان نمی‌دهد که آثاری از حیات هم در آن ممکن است؛ اما هست؛ من همین امروز ظهر این جا بوده‌ام؛ باور کنید؛ برویم؛ ها؛ دیدید؟ درست پشت این توده‌ی عظیم زباله ورودی کوچه است و بعد از آن ...؛ بیایید؛ بیایید جلوتر؛ این تاق‌ها را می‌بینید؟ فلسفه‌شان را نفهمیده‌ام؛ یعنی هنوز نفهمیده‌ام؛ تاق در تاق در تاق؛ همین طور که پیش می‌روید، تاق‌های بیشتری کشف می‌کنید. شما که دو تا کراوات از من بیشتر پاره کرده‌اید، می‌توانید حدس بزنید که این آثار کدام دوره‌ی تاریخی است؟ آخر تا آن جا که من جُسته‌ام، در پیشینه‌ی شهر زاهدان آثاری از تمدن‌های کهن نیافته‌ام؛ شماهم نشنیده‌اید؟ بسیار خوب؛ برویم؛ رسیدیم؛ این جا بوی پهن و ادرار گوسفند بیشتر و بیشتر می‌شود؛ هر چه پیشتر برویم؛ البته تا آن جا که دیگر نتوانیم نفس بکشیم، دولت‌سرای حاجی همان جاست؛ بله رسیدیم؛ می‌بینید؟ می‌شنوید؟ صدای گوسفندها را می‌گویم؛ خب؛ روشن است؛ چرا تعجب کردید؟ حاجی شغلش قصابی است و از داشتن این همه گوسفند دم دست ناگزیر است؛ بالأخره این خلق خدا گوشت لازم دارند و ...؛ خب؛ این هم در اصلی دولت‌سرا؛ البته چند در دیگر هم دارد؛ این اطلاعات ذی‌قیمت را همین امروز ظهر کسب کرده‌ام؛ نه، کشف کرده‌ام؛ اما پرسیدید با جناب آتشی چه‌گونه کنار آمدم؟ نگفتم که پیشینه‌ی نظم و ترتیب و نمره و ... این بار به دادم رسید؟ تازه امسال قرار است من در استان شاگرد اول هم بشوم و خب؛ لابد این امتیازی است برای این مدرسه و اگر کنکور سراسری هم پذیرفته شوم که دیگر...!
بگذریم؛ این در را می‌زنیم؛ همین الآن خانمی با پیراهنی سرخ و گل‌دار و بلند و گشاد و یک لچک قرمز می‌آید و ... .
-  ببخشید ؛ شما با حاج آقا کار داشتید؟
-  بله اگر ممکن باشد.
-  حاج آقا نیستند؛
به تته‌پته افتاده‌ام؛ طرف مقابل من درسش را بلد است؛ باقیش را خواندم؛ سرما هم کار خودش را کرده‌است؛ هرکه بیچاره‌ی کسی می‌شود؛ ما هم بیچاره‌ی این مرد ملای کم‌سخن بی‌آزار درست‌کارِ دین‌مدار پاک‌اعتقاد شده‌ایم و خودمان خبر نداریم.
-  کی خدمتشان برسیم؟
-  معلوم نیست؛ شاید هم امشب این منزل نیایند؛ شما منزل دیگرشان را بلدید؟
نه دیگر؛ همین یکی برای هفت پشتمان کافی است؛ برویم؛ ما که نه بدذاتی بلدیم و نه بدعنقی و نه بدحرفی و بد دهنی، در برابر این کفترِ دوبامه حریف نخواهیم‌شد؛ تازه مگر تو چند وقت است که بر در این دولت‌سرا مقیم شده‌ای؟ دیر نشده‌است که؛ لابد بسیار شنیده‌ای که «مگس یک سال سر خمره‌ی شیره تاب می‌آورد»؛ این‌ها را، این تجربه‌ها را بزرگان ما مفت و مسلم که به دست نیاورده‌اند؛ تو هنوز تازه شروع کرده‌ای به پی‌گیری مطالباتت؛ اولِ پیاله و بدمستی که نمی‌شود؛ فردایی هم هست؛ امشب را هم به امید فردا سر خواهیم‌کرد؛ برادرم را چه کنم که وعده داده‌ام برایش دفتر نو بخرم؟
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/04/1 - 07:29

ضیافت سوم
#این_جا_زابل
#یاد_ایامی_که_در_زابل_...
#قسمت_بیست_و_سوم
#چند_ضيافت
#ضیافت_سوم_کاخ_استانداری
#غلام‌رضا_عمراني, 
از آن پس عزم جزم کردم که برخلاف این خیل مخالف‌خوانان پاشنه‌ی گیوه ورکشم و یک‌راست به دولت‌سرای مبارک برسم تا به کوری چشم آنان که می‌پندارند أن التعامل مع الأبواب المغلقه أسهل وأسلم من التعامل مع الأبواب المفتوحه ثابت کنم که «کس ندیدم که گم شد از ره راست»؛ با عزم جزم راه افتادم؛ اما ...؛ اما یادم رفت بپرسم نشانی دولت‌سرایی که می‌بایست بر در و درگاه آن بست نشست یا سر بر آستانه‌ی آن سود، کجاست. یادم آمد که شهر زاهدان هنوز چهار و جب و نیم در چهار و جب است و یافتن آن دولت‌سرا کاری دشوار و دیریاب نیست. 
به امید فردا که میان دو نوبت مدرسه برگردم، سنگر را ترک گفتم و فردا زنگ پایانی صبح در هوای دولت‌سرای آن بزرگوار سیر می‌کردم و در خیال به طواف آن می‌رفتم که صدای خوشِ زنگ مدرسه مرا مثل تیر از چله‌ی کمان بیرون پراند و به آنی دیدم در چهارراه «چه‌کنم» زاهدانم و پرس‌پرسان سراغ خانه‌ی دوست را می‌گیرم؛
دو قدم مانده به صبح
پشتِ ... 
نه عزیز دلم؛ نه؛ دو قدم مانده به رود؛ پشت خرابه‌هایی که همواره فکر کرده‌بودی آخر زاهدان است و مزبله‌ی مستدام؛ همان جا دری می‌بینی و درهایی تودرتو در تو درتو؛ برو و شک مکن که همان است.
رفتم و ...؛ 
-  حاجی برای اقامه‌ی نماز به مسجد جامع رفته‌اند. 
ای دل غافل، چرا فکر این یکی را نکرده‌بودم؟ از این جا تا مسجد جامع ...؛ نه؛ اشتباه نکن؛ نه آن مسجد جامع؛ آخر حاجی ...؛ اِ! عجب! خب؛ همین جا می‌نشینم بست و دربست؛ امروز هم آسمان به زمین نمی‌آید که ناهار نخورده به کلاس برگردم؛ در عوض فردا ناهارم چرب و چیلی خواهدبود و حتما برادرم خوش‌حال خواهدشد و پولی که حاجی قرار است بدهد ...، و این برج هم پدر به اتکای همان پول چیزی نفرستاده است تا ...؛ باشد؛ تلافی همه‌ی این‌ها فردا که بهار آید ؛ نه؛ فردا که پول در جیبم باشد. دست کم ماهانه‌ی این برج را که می‌توانم از آن کسر کنم. دارم پول‌ها را، همه هم اسکناس، در میان انگشتانم حس می‌کنم؛ می‌شمارم و باز دوباره از نو. راستی اسکناس را چه‌گونه می‌شمارند؟ دیده‌ام؛ اما تمرین نکرده‌ام؛ حتی یک روز به سرم زد که کاغذهایی هم‌اندازه‌ی اسکناس ببرم و دسته کنم و بشمارمشان؛ چون علی‌ایّ‌حالٍ زشت است میان سر و همسر که مرتب در حین شمردن، اسکناس از دستت بیفتد یا بسته‌ی اسکناس چنان کج و کوله شود که مدام فکرت پریشانِ پخش و پلا شدن آن باشد و یادت برود که هشت بود یا هجده!
این هم یکی از دغدغه‌های فکری من که درست همین جا به سراغم می‌آید؛ آخر چرا نباید من بتوانم مثل پسر حاج حسین ... اسکناس بشمرم؟! داستانش را برایتان نگفته‌ام؟ همان که پدرش یک در مغازه در مدخل بازار قبرستانی دارد و پسرش درست، شش سال پیش هم‌کلاس من بود و هر وقت خدا که از در مغازه‌ی پدرش می‌گذشتم، اسکناس به دست در حال شمردن بود؛ یادتان نیامد؟ همان که به‌علت مشغله‌ی فراوانِ شمردن اسکناس، دیگر عطای مدرسه را به لقایش بخشید و مدیریت مغازه‌ی پدر را برعهده گرفت؛ حالا یادتان آمد؟ باز هم نه؟ ای بابا؛ همان که وقتی اطرافیان از رفتار توهین‌آمیزش با پدرش گلایه کرده‌بودند، سر جمع گفته‌بود من از پدرم خیلی برترم؛ من شش کلاس درس خوانده‌ام؛ اما پدرم شش تا شپش هم به پیراهنش نیست!
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/04/1 - 07:28

ضیافت سوم:
#این_جا_زابل
#یاد_ایامی_که_در_زابل_...
#قسمت_بیست_و_دوم
#چند_ضيافت
#ضیافت_سوم_کاخ_استانداری
#غلام‌رضا_عمراني, 
غرض که در صف‌ایستادگان محترم- که به بویه‌ی دریافت گوشت لخم بیشتر و چربی و استخوان کم‌تر حاضر بودند شهادت‌های دیگر هم در حضور شخص حاج‌آقای ملای کم‌سخن بی‌آزار درست‌کارِ دین‌مدار پاک‌اعتقاد یا پادوهای مغازه‌های چندگانه‌اش بدهند- بی دریافت جیره و مواجب و صرفاً محضاًلله از عوامل بی‌اثر ساختن مطالبات ما به‌شمار می‌رفتند و ما را امر به سکوت می‌فرمودند تا مبادا جنجال احتمالی ما در نوع گوشتی که دریافت می‌کنند، تأثیر منفی بگذارد و حاج آقا نیز به اتکای نیروهای خلقیِ مفت و مجانیشان با غیظ و غضبی از ته دل به ما می‌نگریستند و دست آخر ما متهم می‌شدیم به این که زبان از دهان فراتر برده‌ایم و پای از گلیم خویش درازتر کرده‌ایم و ریش ِ سفید حرمت دارد و درِ مغازه حرمت دارد و در این مورد حدیث و روایت داریم و سیره و سنّت داریم که نباید مؤمن- که این جا ما باشیم- برادر مؤمن خویش را- که در این جا همان حاج‌آقای ملای کم‌سخن بی‌آزار درست‌کارِ دین‌مدار پاک‌اعتقاد باشد- رودرروی مردم و مشتری و هم‌چراغی‌ها با مطالبه‌ی حقی که اصلا هم معلوم نیست صحت داشته‌باشد، بی‌اعتبار بسازد و در برابر چشم دیگران خفیف نماید که به‌فرض محال اگر دینی هم باشد، محل تأدیه‌ی آن در این جا نیست و اینان اگر به اصول اجتماعی و دینی و آداب معاشرت آگاهی نسبی هم داشته‌باشند، باید بدانند که جای طرح چنین خزعبلات لاطائلی در این اجتماع کسبه و رهگذران محترم نیست و ...؛ سبحان‌الله که مردم امروز تا چه میزان از درک کوچک‌ترین مسایل انسانی عاجزند.
این که من از درک کوچک‌ترین مسایل انسانی عاجزم و این که هنوز نمی‌دانم که جای طرح چنین خزعبلات لاطائلی در این اجتماع کسبه و رهگذران محترم نیست و این که همه و همه دلالت بر این دارد که به اصول اجتماعی و دینی و آداب معاشرت آگاهی نسبی هم ندارم، با کثرت تلقین بر خودم ثابت شده‌است و مثل روز روشن است؛ اما این که همه‌ی این کسانی که همچون من، در این صف روبه‌رو ایستاده‌اند هم مثل من باشند، باورش اندکی دشوار است؛ البته فقط اندکی؛ چون می‌دانم که تلقین در مرده هم اثر دارد؛ در منِ نیمه زنده که حتما؛ اما اینان چه؟ آن‌ها باور خواهند کرد که خودشان از درک کوچک‌ترین مسایل انسانی و  آداب معاشرت عاجزند و  ...؟
یعنی باید فاتحه‌ی همه‌ی اینان را مثل من خواند؟
فرمودید من دارم اندک‌اندک فیلسوف می‌شوم؟ شما حق دارید؛ مثل من در مغازه‌ی قصابی این پا و آن پا نشده‌اید وگرنه فیلسوف‌تر از من می‌شدید! تازه چه عیب دارد؟ اگر فیبسوف بودن به همین سادگی دست دهد، من حاضرم یکی دو گوسفند دیگر هم در راه آن بدهم و روزها یک لنگه پا درِ مغازه‌ی قصابی در صف بستان‌کاران خسرالدنیا بایستم؛ بد معامله‌ای نیست؛ اما اشکالش این است که دست آخر مثل همه‌ی فیلسوفان دیگر دنیا در دست، به جز باد نخواهی داشت؛ هش‌دار! برو تا خدای روزیت را جای دیگری حواله فرماید؛
باشد؛ اما جواب پدر را چه بدهم؟ نه؛ واقعا؟ از عیب‌های پسر بزرگ بودن همین است؛ کاش آن چند برادر دیگر که عقل به خرج دادند و دیر نماندند و آن نابرادری- که قرار بود فرزند ارشد پدر باشد و پدر برای تحقق همین آرزو برایش شناس‌نامه گرفت و ... الخ- مانده‌بودند تا امروز من به درس و مشقم برسم و ... .
دیدید؟ این‌ها که می‌گویم و می‌بافم، اگر اثرات فیلسوف شدن نیست، پس چیست؟  طفلک فیلسوفانِ پیش از من که آن همه رنج خواندن را به جان خریدند تا فیلسوف شوند؛ اگر آن‌ها هم ماجرایی مثل من و قوچ و پدر و گاراژ مسافربری و کسی همتای همین حاج‌آقای ملای کم‌سخن بی‌آزار درست‌کارِ دین‌مدار پاک‌اعتقاد داشتند، اصلا ضرورت داشت آن همه زحمت به خودشان بدهند؟ لا والله!
اما بالأخره بد نشد؛ دستگیرم شد که باید برای وصول طلبم جای مناسبی را انتخاب کنم که عرض و آبروی چنین مرد ملای کم‌سخن بی‌آزار درست‌کارِ دین‌مدار پاک‌اعتقادی برباد زشت‌نامی نرود. شخص ایشان هم که بر این کار صحه گذاردند؛ پس چون یار اهل است، کار نیز سهل است و از آن گذشته حدیث داریم؛ روایت داریم؛ آیه داریم که چنین مکنید؛ هر کاری راهی دارد و تلكم القاعدة القرآنية التي دلّ عليها قول الله تعالى: 
وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا (البقره: 189). 
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/04/1 - 07:27

ضیافت سوم:
#این_جا_زابل
#یاد_ایامی_که_در_زابل_...
#قسمت_بیست_و_یکم
#چند_ضيافت
#ضیافت_سوم_کاخ_استانداری
#غلام‌رضا_عمراني, 
آن دو پدر ناگزیر رفتند و از بام تا شام آن روز نشانی‌های چپ اندر راست این کوچه و آن خیابان را زیر و رو کردند تا در پایان آن روزِ دیگر دست خالی و خسته برگشتند با خبری که حاجی، بلا به‌دور، نه پایش شکسته نه کمرش و نه حتی گردنش و از همه مهم‌تر، نه قولش؛ فقط برای خرید گوسفند به کوه رفته است و غرض، پدر که نمی‌تواند خود را به پای این جیفه‌ی دنیا و به امید وصول آن پیر کند، دست خالی رفت و ... طبیعی است که در چنین اوضاع و احوالی پسر بزرگ- که من باشم- همه‌ی ماترک را؛ ببخشید؛ همه‌ی ماوقع را و حتی نمازهای نخوانده‌ی پدرش را به ارث می‌برد و می‌شود مسئول افتخاری زنده ساختن و دریافت مطالبات معوقه و سوخت‌کرده‌ی پدر- که خودش نیز نتوانسته آن‌ها را وصول کند؛ و به من مژده دادند که از فردا، بامداد علی‌الطلوع باید پاشنه‌ها را وربکشم و به جست‌وجوی حاج‌آقای ملا و حاجی و کم‌سخن و بی‌آزار و درست‌کار و دین‌مدار پاک‌اعتقاد برآیم؛ بوکه بتوانم از این جست‌وجوها خدمتی به خانواده بکنم و یک لقمه پول حلال و ... .
کارم درآمد؛ حاجی دو سه در مغازه‌ی قصابی دیگر هم داشت؛ این دو سه تا آن‌هایی بودند که من کشف کردم وگرنه بیش از آن هم ممکن بود داشته‌باشد؛ ما نکیر و منکر کسی نیستیم؛ گردن آن‌ها که می‌گفتند. 
حاجی هر روز به قدم طی‌الارض از این مغازه به آن مغازه می‌رود؛ روزی چندین بار؛ سرکی می‌کشد؛ دخل را درستکی در جیب گشاد لباده‌اش خالی می‌کند و باز به طی الارضی تا مغازه‌ی بعدی؛ و انکشف که چنین بوده‌است که پدران متحد نتوانسته‌اند ایشان را بیابند و بحث کوه هم از آن داستان‌هاست که برای هر طلب‌کاری سرهم می‌شده‌است. 
خیلی به درازا نکشید تا من این موضوع را کشف کنم؛ مردم سیستان می‌گویند اگر فضول نبود، کسی نمی‌دانست بین دو کوه «بندان»ی هم هست؛ حالا حکایت ماست؛ وقتی درِ نخستین مغازه‌ی حاج‌آقای ملا و کم‌سخن و بی‌آزار و درست‌کار و دین‌مدار پاک‌اعتقاد پابه‌پا می‌کردم و به‌نوبت ایستادگان در صف گوشت فهمیدند که من اصلا اهل خرید گوشت نیستم و اصلا ما را چه به این بلندپروازی‌ها و گرفتاری‌ام از جنس آن‌ها نیست، سر درد دل یکی دو نفر باز شد و شستم خبردار گشت که این حاج‌آقای ملای کم‌سخن بی‌آزار درست‌کارِ دین‌مدار پاک‌اعتقاد همان نیست که می‌نماید؛ در درونش موجود دیگری هست و شاید هم موجودات دیگری؛ و الأمان از آن ریش پاک پاکیزه‌ی نورانی که چه گوسفندها بلعیده این گرگ بالان‌دیده. 
دستگیرم شد که موضوع از چه قرار است؛ از اینان که در صف ایستاده‌اند و من نوبت خودم را رها کرده و کنار کشیده‌ام، شنیدم که دست کم نیمیشان به درد من دچارند؛ یا خود به دست خویش گوسفندی و گوسفندانی برای فروش آورده و تسلیم این گرگ بره‌نما کرده‌اند یا هم‌چو من نمایندگان بلافصل پدران و عموهایی هستند که خود از مطالبه و پی‌گیری ذله و جان بر لب شده‌اند و مأموریت خطیر مطالبه‌ی دیون معوقه و سوخت‌کرده و درشُرُف سوخت را بر دوش جوان‌ترها واگذارده‌اند.
درد بزرگ آن که در این دنیا کسی را نیابی که دست‌کم، به‌ظاهر هم بگوید حق با توست و بتوانی یک دل سیر، در جوارش بنالی و عقده‌ بگشایی. آخر این ریش پاک و پاکیزه که بیننده می‌پندارد اگر قطرات آب وضویش را گردآورد، شفای عاجل صد بیمار زار نزار خواهدبود کجا و آن چه آنان می‌گویند؛ این چهره‌ی پاک نورانی که بارها شاهدانی از این سر و آن سر شهر دیده‌اند ایشان را که در تدارک الوضوءُ علی‌الوضوء بوده‌اند و از نورٌ علی ‌نورِ آن، این مایه سپیدی وجه مبارک به عنایت ستانده‌اند، تا آن دم نشده‌است که کسی ایشان را در آن حال ببیند و نشنود که این دعا را چندین و چند بار مکرر می‌کنند و در هنگام شستن صورت به صوت جلی می‌فرمایند که اَللّهُمَّ بَیِّضْ وَجهی یَوْمَ تَسْوَدُّ فیهِ الْوُجُوهُ وَ لا تُسَوِّدْ وَجْهی یَوْمَ تَبْیَضُّ فیهِ الْوُجُوهُ؛  و آن وقت دلتان می‌آید که به ایشان تهمت مال‌مردم خوری و ...؟ نه؛ اعوذبالله!
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
1 +
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/04/1 - 07:22

ضیافت سوم:
#این_جا_زابل
#یاد_ایامی_که_در_زابل_...
#قسمت_بیستم
#چند_ضيافت
#ضیافت_سوم_کاخ_استانداری
#غلام‌رضا_عمراني, 
شب‌هنگام پدر ماجرای رفته را تعریف کرد؛ وقتی در گاراژ مسافربری زابل سوار اتوبوس شده، یک رمه از اینان را برای فروش عرضه کرده‌بوده‌اند و هر یک از مسافران یا دست کم کثیری از آنان به دلیل ارزانی باورنکردنی این قوچ‌های کذا و کذا و نیز خبر بهجت‌اثر گرانی بهای آنان در زاهدان به طمع افتاده‌اند که ...؛ خلاصه کنم؛ تا آن جا که راهروی میان اتوبوس جا داشته، بار زده‌اند. پدر ابتدا به چنین خریدی روی خوش نشان نداده و حتی از این سودای ناسازوار برآشفته و دست خالی به صندلی خویش برآمده؛ اما رندی از رنود مسافر در نزدیکی زاهدان با اغوای پدر و دادن نشانی مشتری دست‌به نقد و مبالغی زبان‌آوری، پولش را از جیب پدر نقد کرده و دغدغه‌ی باقی ماجرای آن شاخ‌دار را از سر مبارک خویش باز کرده و طوق‌وار به گردن پدر انداخته است و پدر نیز این سربار ناطلبیده‌ی هیولاوش را با هزار رنج و دادن پول دستی از گاراژ تا این جا کش‌کشان آورده‌است. همین دیگر. 
تا این جای تاریخ بشری پدر اهل آن نبوده‌است که سودی از این گونه سوداها ببرد و حتی سودای آن در خیال بپروراند؛ که اداره‌جاتی بوده و کت‌و شلواری و بسیار دور از این عوالم؛ اما به‌ناخواست، از قضای آمده، آنچه نباید می‌شده، شده است؛ حالا باید برای فروش این قوچ سرزنده و دیدنی کاری کرد.
صاحب‌خانه، آقای عیسی شیخ‌نژاد که فامیل و آشنای آباواجدادی پدر است، خیرخواهانه و داوطلبانه بر عهده می‌گیرد که این کار را به فرجام و انجامی نیک و مرضی‌الطرفین برساند؛ چون چه بسا که این شاخ‌دار تنومند، دو سه روزه در آن خانه ریق رحمت را سرمی‌کشید؛ که پدر اصلا در همه‌ی عمر حتی به اسبِ سواریِ خودش هم جو و قصیل و علیق نخورانده‌بود؛ که بودند و بسیاران هم بودند و برای همین کارها هم بودند و درنتیجه ایشان هرگز به این عوالم نپراخته‌بودند و نخواهندپرداخت؛ آقای شیخ‌نژاد هم این مطلب را تمام و کمال می‌داند؛ به همین دلیل از فردا بامداد پگاه آستین‌ها را بالا می‌زند و ... بالاخره هم وقتی ظهر از مدرسه برمی‌گردم، با خوش‌حالی دیداری و نادیداری  اعلام می‌کند که آن امانت را به شیرین‌ترین بهای ممکن فروخته‌است و همین الآن است که خریدار پولش را بیاورد؛ و می‌آورد؛ باکی نیست؛ نگرانی ندارد؛ مردی ملا و حاجی و کم‌سخن و بی‌آزار و درست‌کار و دین‌مدار و پاک‌اعتقاد است و گفتارش را باید استوار داشت و ...؛ اما چشم ما به در ماند و «گرد آمد و سوار نیامد»؛ ببخشید شب آمد و پول نیامد و سپسین روز نیز بر همین سان رفت و دیگر روز نیز به‌سرآمد و ایشان اصرار داشتند که آن مرد حاجی بی‌نظیر یا پایش شکسته یا کمرش؛ چون یقینا قول‌شکن که نیست.
خب؛ برویم از نزدیک ببینیم؛ بالاخره پدر آمده‌است حال دو فرزندش را بپرسد و برگردد؛ زابل در انتظار اوست؛ مشغله‌ها دارد؛ تا عمر دارد که نمی‌تواند چشم‌به راه ایشان بماند؛ بالأخره کار دنیاست و حساب و کتاب دارد و گیرم که چنین مرد باتقوایی ...؛ نه؛ اصلا فکرش را نکنید؛ به هر روی وَ بِالآخِرَةِ هُم يوقِنونَ  را که منکر نیست؛ قرآن‌خوان است؛ از همه مهم‌تر، پدرکشتگی هم با ما ندارد که بخواهد تلافی‌اش را این طور درآورد؛ نفوس بد زدن دیگر در حق چنین پاک‌اعتقادی ناجوان‌مردی است. آن قدر از این حرف‌ها شنیدم که پیش چشمم درست مجسم شد که نعلین جلوی پای چنین حاج آقای پاک‌اعتقادی جفت می‌شود؛ ردخور ندارد.
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/04/1 - 07:21

ضیافت سوم:
#این_جا_زابل
#یاد_ایامی_که_در_زابل_...
#قسمت_نوزدهم
#چند_ضيافت
#ضیافت_سوم_کاخ_استانداری
#غلام‌رضا_عمراني, 
زاهدان، آخرین روز اقامت، حرکت به سوی تهران؛ ضیافت استانداری
دوست می‌دارم این یکی را از قدری پیش‌تر آغاز کنم؛ اصلا چه شد که چنین شد؟ این‌ها مهم‌تر از خود ماجراست؛ 
باشد؛ اگر شما هم موافقید، تقریبا از شش‌هفت ماه پیش آغاز می‌کنم؛ الآن، یعنی امروز- که روز ضیافت است- یکی از روزهای داغ خرماپز تیرماه 1344 خورشیدی است و من دارم با شکم گرسنه، اندامی کوفته، دلی ناآرام، جانی خسته، روحی نامطمئن و اعصابی خرد و خراب و البته با چمدانی سنگین بر سر شانه و ساکی در دست و قدری خرت و پرت، از این سوی و آن سوی شانه آویزان، غرق در عرقی داغ در حدّ آب‌پز، به همراهیِ همراهی آرام و مطمئن و راحت، تمام مسیر دور و درازِ درازترین خیابان زاهدان را به قدم هروله طی می‌کنم تا خودم را به گاراژ مسافربری برسانم و البته احتمال هم می‌دهم که اتوبوس خیلی پیش از این حرکت کرده و ما از قافله جا مانده‌ایم؛ و البته بخش عظیم این هروله و شتاب و ضعف اعصاب و ... برمی‌گردد به حدود شش‌هفت ماه پیش از این.
حالا اگر موافق باشید، داستان را از همان شش‌هفت ماه پیش آغاز ‌کنیم؛ آخرین سال تحصیلم در مقطع متوسطه، در شهر زاهدان؛ و ساکن کوچه‌ی غلام‌سرور، لب رود، منزل اول، منزل آقای عیسی شیخ‌نژاد.
من و برادرم، محمدرضا، آن سال در این خانه اجاره‌نشین بودیم؛ یک اتاق در خانه‌ی پدری دکتر شیخ‌نژاد؛ دکتر شیخ‌نژاد فرزند نخست خانواده هنوز دوره‌ی ابتدایی را تمام نکرده‌بود.
یک روز از آن روزها که فرشته‌ی موکل پاییز داشت با آسمان تسویه حساب می‌کرد تا اندک اندک مأموریتش را به فرشته‌ی موکل زمستان تحویل دهد، ناگهان درِ دولنگه‌ی چوبی کوچک حیاط با صدایی نامعمول باز شد و یک جفت شاخ پیچیده‌ی بلند و کشیده و تا اندازه‌ای تاب‌ در تاب در کریاس در نمایان گشت و پشت صحنه نیز چهره‌ی آرام، اما خسته و کلافه‌ی پدر؛ 
کتاب و دفتر به‌دست ایستاده‌بودم و در گیرودار آن که راهی دبیرستان شوم، این صحنه برایم ناآشنا می‌نمود؛ آخر پدر از بیخ و بن اهل آن نبود که در پی چنان موجودی باشد و شاید من اشتباه می‌بینم و شاید هم این شاخ‌دار هیچ ربطی به پدر ندارد و خودبه‌خود جذب این خانه شده‌است و شاید نیز همان شاخ‌دار است که بر ابراهیم خلیل‌الله نازل شد و آن پدر و پسر را از رنج محتوم بازرهاند و امروز آمده‌است که ... و شاید ...؛ اما نه؛ گویا این بار تصوراتم خیلی به‌جا نبود؛ چراکه پدر با ضربت آستین کتش- هم‌چنان که در خردی ما را تنبیه می‌کرد- آن شاخ‌دار قوی بنیه‌ی عظیم‌الجثه را پیش می‌راند.
به هر زحمتی بود، حیوان زبان‌بسته داخل حیاط شد و پدر آب خواست تا به او بیاشاماند و ... خب، البته که دیگر من باید در تصوراتم نسبت به ماجرا تجدید نظر می‌کردم؛ چراکه نه اگر آن بهشتی نحن‌مافیه بود، آب این جهانی می‌خواست و نه اگر از آنِ دیگری بود، پدر ملزم به آشاماندن آب به حلق او؛ اما فرصت آن نبود که باری در این قضیه مرکب تفحص بجهانم و موکب تجسس بدوانم و ...؛ راهی مدرسه شدم.
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
1 +
غلامرضا عمرانی

غلامرضا عمرانی

1396/03/30 - 22:59

یک توضیح و یک درخواست:
  - امروزه از قرائن به این نتیجه رسیده‌ام که آن خان بزرگ به‌احتمال بسیار [ملک] محمدعلی خان، معروف به خان ملک کیانی بوده است.
  - امروز احتمال می‌دهم که آن جایی که خان بزرگ سکنا داشت، جلال‌آباد بود.
درخواستم نیز این که آگاهان در مورد درستی و نادرستی اسم خان بزرگ و کوچک مرا یاری نمایند. سپاس
emrani1326 @yahoo.com
لینک مستقیم پست
دیدگاه
در این جا زابل
گزارش
صفحات: 1 2 3

کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و سیستو فیس دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد